شنبه 27 فروردین 1390

شما و برج شیشه 5- پاسخ به "یوسف نیک فام"

   نوشته شده توسط: برج شیشه    نوع مطلب :نقد جراید ،شما و برج شیشه ،

 

در یکی از مداخل پیشین، تعریضی داشتیم بر گزارش عطر یاس با عنوان "کارت زرد سرمایه گذاران به اراک". در آن مدخل توهینهای صریح یا تلویحی نشریه محترم را به اراک برگشودیم. گزارش مذکور چیزی بیش از کلی بافی های غیرکارشناسی و کوچه بازاری نبود و گرهی از "وضعیت سرمایه گذاری در اراک" نمی گشود. نه تحلیلی اقتصادی در کار بود و نه تبیینی جامعه شناختی. طرفهای گفتگو هیچکدام نیازی به ارائه آمار و ارقام هم حس نکرده بودند. گویی پس بودن اراک از قافله شهرهای یکی از دیگری مدرنترِ ایران از حقیقتِ آفتاب نیز روشنتر است! گیریم چنین باشد. چه راهی برای برون رفت از این پس ماندگی وجود دارد؟ در گزارش عطر یاس دستتان از پاسخ این پرسش کوتاه می ماند. تحلیلهای گزارش مذکور را که از بقال و نانوا و آرایشگر و پیرایشگر و ـ شاید بیش از همه ـ راننده تاکسی محترم نیز می شنوی! نیازی نیست که روزنامه نگار محترم باشی تا چنین تحلیلهای حقیقتاً گره گشایی سرهم کنی! از اینرو تمام گزارش مورد بحث ـ و نه صرفاً آنجا که اراک روستایی بزرگ خوانده شده است ـ رنگ و آهنگی موهن دارد...

یوسف نیک فام، از دوستان برج شیشه، در بخش نظرات و در واکنش به مطلب ما چنین نوشته است:

به نظرم گزارش عطر یاس گزارش خوب و جامعی است و هیچ گونه قصد توهین به اراک و اراکی ها در آن وجود ندارد. تنها نکته سیاه آن نظر جناب حمزه است که از روی غرور و منیت ابراز نظر کرده و کمتر نگاه کارشناسانه و خردمندانه ای دارد و متأسفانه لحنش نیز توهین آمیز است.

مطلب ذیل پاسخی است به یوسف نیک فام و دیگرانی که همچون او می اندیشند...

 

   

جناب یوسف نیک فام عزیز

نمی دانم میانه ات با خواب دم صبح چگونه است. نمی دانم از سحرخیزان کامروایی یا چون من صبحانه و ناهارت را در این روزگار صرفه جو پسند، یکی کرده، هدفمند میل می کنی. اما بی شک ترجیح می دهی آرام و بی صدای هر زنگ تلفن یا ساعتی برخیزی. باخ باشد یا بتهون، وقتی خواب نازت را بر هم می زند به لعنت خدا هم نمی ارزد. اما امروز آوای تلفن برایم نغمه ای دیگر داشت. آن سوی خط دوستان برج شیشه نشسته بودند و خبر از پیام مسرت بخش شما می دادند. دیری است چشم به راه این پیام آسمانی نشسته ایم. باور کن نه اهل اغراقم و نه اهل تملق. این پیام برای ما قاصدی است که خبر از روزگاری نو می دهد. چراغ سبزی است برای برداشتن گامی دیگر در راهی که از دو سال پیش آغاز کرده ایم.

به شرحی که می دانی از برآمدن دوباره برج شیشه دو سالی می گذرد. همه هم و غم ما اهالی برج شیشه شرح بلایی است که طی این سالها، بر ما و شهرمان می رود. بلایی هزار رنگ که گاه رخت نقد به تن می کند و گاه سر از آستین خیر بر می آورد. مسأله اما صورتی ساده و روشن دارد؛ خاطر همه ما از توهین و تحقیر مکدر می شود، حتی اگر بهانه اش خیرخواهی باشد. پدری را در نظر بگیر که از سر دلسوزی پسر را چنین خطاب می کند: فرزند دلبندم تو یک احمق بی شعور و نادانی که عرضه هیچ کاری را نداری! پسر نیک می داند که هیچ کس به قدر پدر دوستش نمی دارد و خیرش را نمی خواهد و در این باره اساساً شکی به دل راه نمی دهد، چه بارها فداکاری ها و از خود گذشتگی های پدر را به تماشا نشسته است. اما این همه برای او دلیلی نیست تا در جواب آنچه از پدر شنیده سپاس گوید، به عکس اگر در تمام آن خیرخواهی ها شکی به دل راه ندهد، یقیناً سخت آزرده خاطر می شود. زیرا خوب می داند وقتی پیش نزدیک ترین کسانش وجهه ای ندارد، تکلیفش با دیگران از پیش روشن است.

در این دو سال بر آن بودیم تا این مسأله را ـ که اگر درست فهمیده شود بسیار ساده و روشن است ـ نشان دهیم. به مصداق عدو شود سبب خیر، خبط آن کارگردان کارنادان نشانه ای دیگر بود بر وجود دردی عمیق که در زیر پوست شهرمان رخنه کرده و چون خوره به جانمان افتاده است. پیام شما به روشنی نشان می دهد که نشانه های بیماری از جانب همشهریان به جد گرفته شده و همگی بر وجود مسأله ای به نام "توهین" متفق القولیم. اگرچه ممکن است بر سر مصادیق، شدت، میزان و پیامدهای این آفت مخرب اختلافی باشد، اما صرف پذیرش اصل مسأله بسیار امیدوار کننده است. ایمان داریم با کمک یکدیگر و در پی گفتگویی مستمر تمام زوایای پنهان آن را نیز روشن خواهیم کرد.

اما موضوع همیشه به سادگی و صراحت برخورد ما با آن کارگردان بخت برگشته نیست که به یک "های" هزار "هوی" نثارش کنیم و خیالمان راحت باشد که دینمان را به شهر و خویشتن ادا کرده ایم. تا بدین حد مسأله نمی تواند پیامدهایی ناگوار داشته باشد، حتی ـ چنانکه دیدیم ـ به سبب صراحت و گستردگی دامنه مخاطب، عاملی شد برای تقویت همبستگی میان همشهریان. آنچه موضوع را حاد و پیچیده می کند، اتفاقاً مواردی شبیه به" کارت زرد سرمایه گذاران به اراک " است، زیرا دارای پیامدهای ماندگاری است که هیچ واکنشی را بر نمی انگیزد، منطقی جلوه می کند و لاجرم پذیرفته می شود. در همان گزارش نیز آنچه از زبان یکی از مصاحبه شوندگان در ذم اراک نقل شد نمود بیشتری یافت و جنبه های دیگر آن ظاهراً ایرادی نداشت اما...

پیش از آنکه دنباله آن اما را پی بگیرم دوست دارم بدانی من خودم شخصا این کاره ام؛ گنجشک پیر و فرتوت را رنگی آنچنان می بخشم که به قول شاملو در ناهاربازار حماقت روشنفکرنماها هر یک را به هزار قناری تر و تازه می خرند. روی سخنم با همان گزارش مذکور است. هر جا لازم باشد، برای ماست مالی و از سر رفع کردن، مسائل را کلیتی می بخشم و از "شیوه تولید آسیایی" چنان نغمه ای می سرایم که تن مارکس را در گور می لرزاند. حرف از توسعه سیاسی باشد یا اقتصادی، سخن بر سر موانع رشد ورزش حرفه ای باشید یا چگونگی مبارزه با مواد مخدر، فرقی نمی کند، دروازه تحلیل را چنان فراخ می گشایم که سّر هزار راز سر به مهر را یکجا باز می کند. این را می گویم تا بدانی کلاه گزارشی با آن تیتر دهان پر کن بر سرم نمی رود، وقتی حتی یک عدد و رقم، محض مستند نمودن گزارش ارائه نمی شود."اما"ی مسأله همین جاست؛ موانع ساختاری سرمایه گذاری با طعم تحقیر اراک، گزارش را پر زرق و برق می کند و منطقی. توصیه می کنم یک بار دیگر آن گزارش را بخوانی. چقدر بر داشته هایت در باره میزان و موانع سرمایه گذاری در اراک افزوده شد؟ در این گزارش معیار چیست؟ اراک با کدام شهر یا استان مقایسه شده است؟ به نسبت پارسال یا ده سال پیش از نظر جذب سرمایه در چه وضعی قرار داریم؟ چقدر با کاهش سرمایه گذاری رو به رو بوده ایم؟ متولی جذب سرمایه در استان چه سازمانی است؟ مسئولش کیست؟ میزان تحصیلاتش چقدر است؟ تخصصش چیست؟ دلایل او برای کاهش سرمایه گذاری کدامند؟ چرا دیگر شهرها با رشد سرمایه گذاری مواجه اند (البته اگر حقیقتاً چنین باشد) اما ما با کاهش آن؟ پاسخ این پاسخها را هرگز در آن گزارش کذایی نخواهی یافت. یار گرامی! می دانی چرا روزنامه نگاری از دشوارترین مشاغل است؟ مطمئنم خوب می دانی. روزنامه نگار هیچ گاه یقه خاک و آب و هوا و مردم کوچه و بازار را نمی گیرد. ساختارها کارگزارانی دارند که باید پاسخگو باشند. کسی با موانع غیرقابل تغییر کاری ندارد، بلکه همواره اینگونه است که روزنامه نگار از متولیان امور می پرسد چرا در شرایط مشابه، اراک نسبت به دیگر شهرها با کاهش میزان جذب سرمایه روبه رو است. اما مشکل اینجاست که روزنامه نگار ما نمی داند که وضع جذب سرمایه در اراک حقیقتاً بدتر از دیگر شهر هاست یا نه. طبق عادت، فرض بر خودزنی و خاکساری است. حال و حوصله یافتن مسئول و پاسخگو را هم که نداریم. پس چه چیزی از این راحت تر که در خانه ات بنشینی و از عدم ارتباط صنعت و دانشگاه بگویی. ظاهراً در اصفهان و بندر عباس و همدان و شهرکرد میان صنعت و دانشگاه ارتباطی اصولی برقرار است! یا شاید هم چون اراک ـ به زعم دوستان ـ روستایی بزرگ است و لابد راه های ارتباطی آن صعب العبور، امکان جذب سرمایه وجود ندارد! چطور است این پرسش را واکاویم که آیا میان وجود کوه های اراک در جنوب شهر و عدم جذب سرمایه ارتباطی هست؟ آیا وجود این کوه ها مانعی بر سر راه ورود پول از جنوب کشور است؟

در دانشگاه اصولی را برای نگارش یک گزارش آموزش می دهند که سه جزء اصلی را شامل می شود: 1. طرح مسئله 2. توصیف و 3. تبیین. رسم بر آن است که در طرح مسئله با ارائه آمار و ارقامی ثابت کنی که مسأله ای وجود دارد، وگرنه هرچه ورق سیاه کنی، دوهزار نمی ارزد. در بخش توصیف باید به گردآوری داده ها بپردازی و نهایتاً آنها را بر اساس یک الگوی نظری تبیین کنی. کار سختی است، به انشای مدرسه و ایضاً گزارش مذکور هیچ شباهتی ندارد. علاوه بر صغری کبری های منطقی باید بر داده هایی متقن استوار باشد. کوتاه سخن آن که به رغم رأی شما، مسأله از اساس به نوع تهیه و انتشار گزارش مربوط است. در چنین کلی بافی هایی ظاهراً همه چیز درست و منطقی می نماید. اما اگر آن را به اجزائش تفکیک کنیم، حرفی برای گفتن باقی نمی ماند جز رطب و یابس بافتن ها و پریشان گویی هایی که تنها بر این پندار باطل دامن می زنند که اراک و اراکی را توش و توانی برای پیشرفت نیست!


هفت سال پیش، در سوم تیر ماه 1383، عباس جلالی سوسن آبادی، مینیاتوریست بزرگ ایرانی و از نوابغ شهرمان اراک، در ایالات متحده درگذشت. خبر چندان بازتابی نداشت. تنها از رادیو فردا شنیدیم که «بزرگترین مینیاتوریست جهان درگذشت.» روزنامه ایران نیز به نگارش چند سطر کوتاه بسنده کرد. استاد جلالی سوسن آبادی، با آنکه از معلولیت جسمانی رنج می‏برد، توانست مینیاتور را طرز و طرازی دیگر بخشد. صورت کارهای ایشان، با استفاده کمتر از رنگها، تلفیق تشعیرها با متن اصلی و ... از سنت دیرینه مینیاتور جدا می‏ شد. محتوای این آثار نیز، برخلاف آن سنت پیشین، با اندیشه‏ ورزی درآمیخته بود و بیشتر، رنجها و دردهای انسان امروزین را به تصویر می کشید. این صورت و محتوای دیگرگونه، شاید تا حدودی مرهون همنشینیهای استاد با بزرگانی همچون گوهر مراد (غلامحسین ساعدی) بوده باشد. استاد جلالی تصویرگر برخی از آثار درخشان گوهر مراد نیز بود. همچنین دیوان رباعیات خیام را هم به تصویر کشید. در کارهای سوسن آبادی، عناصری غریب (برای سنت مینیاتور) همچون دیوان و پریان، انسانهای مسخ‏ شده و زنان رنج‏ دیده نیز به دیده می آیند. ماهی، اسب و نیز جغد، به عنوان نماد و نمود اندیشه و دانایی، از دیگر عناصر موجود و مورد تأکید در آثار استاد به شمار می روند. شاید همین دیگرگونگی و دیگر اندیشی ـ عمداً یا سهواً ـ اسباب ناشناساییِ این «شیرآهنکوه‏ مرد» را فراهم آورده باشد. متن ذیل، ستایشی است از این بزرگِ همزادبوممان...

                        

«شدن» شرط آدمیزادی است، آزادی است، بودن است و از خود نبودن، در خود نبودن، از خود بر بودن و بالاتر بودن، خود را برگشودن. آنکه چون گره در خود است و از خود، آدمیزاده نیست، آزاده نیست. مشتی است درهم و برهم، خاموش و فراموش، به هم برپیچیده و بی هیچ هَدیّتی به جهان... دستی گشاینده باش و چون آتشفشانی زنده و زاینده، از رخوت روزگار خود برآ، از خود برآ. خود را بگشا، خود مباش و با خود مباش، در جهد باش تا جهان را هَدیّتی باشی. لبخندی شو بر غمهای بی‏ پایان آدمی، نانی شو شکسته در دست تهیدستان و آبی شو خوشگوار چون جانمایه تشنه‏ کامان، دری شو گشوده بر شادیها. شو و دیگر شو و جهان را دیگر کن.

«شدن» شرط آدمیزادی است، آزادی است. و من، عباس جلالی سوسن آبادی،

بودم

و شدم

نه زانگونه که غنچه ای

                              گلی

یا ریشه ای

             که جوانه ای

یا یکی دانه

                که جنگلی

راست بدانگونه

که عامی مردی

                     شهیدی؛

تا آسمان بر او نماز برد...

من رنگ بودم جهان را، رنگ زدم جهان را. و جهان از من رنگ گرفت، روشن شد، رنگین کمان شد. پروانه شد، پرید. پرید و به باغ بوم من رسید. من رنگ بودم جهان را، رنگ زدم جهان را. می گویند من نیمای مینیاتور ایرانم. نیما از تکرار کسالت بار قوافی به تنگ آمده بود، از سنتی که می پنداشت سنگواره ای دیرینه سال است، به تنگ آمده بود، از تنگی اوزان و مضامین کهن به تنگ آمده بود. می خواست خاستگاه طرح و طرزی نو باشد در چینشِ واژگان. می خواست شعر را صورت و سیرتی دیگر بخشد. و چنین شد که نیما واژگانِ محبوس در زنجیر و زندانِ قوافی را به رهایی راه برد و پوستین پوسیده اوزان را از هم درید. جهان شعر، پس از نیما جانی دیگر یافت، جوان شد و بربالید. می گویند من نیمای مینیاتور ایرانم. مینیاتور نیز طرز و طرحی نو می‏ خواست، در تکرار زنجیروار زنجیر زلفان سنگ بود و دلتنگ بود، در طرح و طرزِ بسوده و فرسوده سالیان و قرنها سنگ بود و دلتنگ بود، در صورتِ بی سیرت دخترکان و دلبرکان عصر صفوی سنگ بود و دلتنگ بود. مینیاتور، هنوز و هماره، در بزم و رزمی شاهانه می‏ گذشت. خط و ربطی با زمان نداشت، سنگ بود و دلتنگ بود. می خواست پوست بیندازد و جامه نو کند. من رنگ را پس زدم، بزم و رزم را پس زدم. در تصویرهای من رنگ نیست آنقَدَر که طرح، بزم و رزم نیست آنقَدَر که اندیشه. من زبان زمان را خوب می دانستم و مینیاتور را به اکنون و اینجا راه بردم. من دردهای شما را کشیدم، حسرتهایتان را، خوابهایتان را. مینیاتور جاری شد، جوان شد، شد زبان گویای زمان. از پوستین پوسیده پیشین به درآمد و صورت و سیرتی دیگر یافت. شد «از اهالی امروز.»

                         

یک روز یک ماهی کشیده بودم. ماهی گفت: «من فرزند اقیانوسم، در تُنگِ تنگ این قاب نمی گنجم. و من گذاشتم تا از تُنگ تنگ قابش بیرون آید، بپوید، راهی به اقیانوسها بجوید. حالا وقتی آن ماهی را می بینی، از قاب رنگینش بیرون پریدست، خود را بیرون کشیدست، به سمت اقیانوسها جهیدست. چرا که آزادی را می پرستم، شدن را می پرستم، رفتن و دیدن را می پرستم، رسیدن را می پرستم.

آزادی خونی است جوان و جادویی که من در رگهای مینیاتور دواندم. هم از اینروست که در کارهای من، خلاف طرحها و طرزهای پیشین، میان تشعیر و متن اصلی فصلی نیست. طرحها آزادند، من تشعیر را به میهمانی متن خواندم. نخواستم متن زندانی تشعیر باشد و تشعیر زندانبان متن.

از هر مرزی گذشتم، از هر دیواری، از هر فصلی گذشتم. می خواستم انسان را دریابم، اکنونش را، جانش را، جنونش را. و انسان را دریافتم در اندوهی که پایانی ندارد، در ترس و تردیدی که جانش را فرو خواهد خورد. و من تا آخرین جرعه جانم، با حرفهای رنگ، با واژگان تصویر، از رنجهای آدمی سرودم. چرا که من نیمای مینیاتور ایران بودم. رنگی دیگر بودم جهان را، رنگی دیگر زدم جهان را...

و حالا هفت سال سیاه است که جهان رنگی ندارد. هفت سال سیاه است که بالاتر از سیاهی رنگی نیست. زمین، سرد و بی سرود، بر کج و کوجِ مداری بی ستاره می گذرد و آسمان خمیازه‏ ای خاموش است. صبر آفتاب از بالای بلند سیاهی سر می رود و روزِ روسیاه، روسیاه از ناتوانایی و بربسته پایی، این زخم سالیان را بر گرده می کشد. هفت سال سیاه است که من نیستم. صورتگر سالیانِ عسرت نیست، راوی رنجهای آدمی نیست. عباس جلالی سوسن‏ آبادی نیست. هفت سال سیاه است که در این سوی بی سوی جهان، ینگه دنیا، دراز به دراز افتاده ام و خواب خوب وطن را در آغوش می کشم. چشم به تو دارم ای همزادبوم من، تا از خود برآیی، برخیزی، همچون من هَدّیتی باشی جهان را. جهان را سراسر بپویی، همچون من راهی به آزادی، به اقیانوسها بجویی...

 

                                فیلمی از نمایشگاه آثار استاد در آمریکا

                            مقاله ای در لس آنجلس تایمز درباره آثار استاد 

                         

                                

                            

                                 

              

تکمله:

1- شعر متن از دفتر ابراهیم در آتش شاملوست.

2- متأسفانه در دنیای مجازی اطلاعات چندانی راجع به استاد جلالی سوسن آبادی به زبان فارسی یافت نمی شود. جفایی که در حق هنرمندانِ دردمند و درد شناس روا می دارند، دامن ایشان را نیز گرفته است. امیدواریم با یاری شما دوستان غبار فراموشی را از چهره یاد آن عزیز برگیریم. برای دریافت مطالب مربوط به ایشان بهتر است صفحات انگلیسی را، با حروف abbas jalali sousan abadi جستجو فرمایید.

3- اگر دوستان عکس یا مطلبی درباره استاد در اختیار دارند، که به شناخت بیشترِ ایشان کمک می‏رساند، ما را بی نصیب نگذارند. پیشاپیش از لطفتان سپاسگزاریم.

4- نمایش برخی از تابلوهای استاد احتمالاً مسدود شدن این سایت را در پی خواهد داشت. به همین دلیل از انتشار آنها پرهیز کردیم. دوستان می توانند، در صورت ابراز تمایل، این تابلوها را از طریق نشانی ایمیلشان دریافت کنند.

5- انتشار مطالب برج شیشه، به دلایلی که می‏توانید حدس بزنید، چند ماهی به تأخیر افتاد. ازین پس بیشتر و بیشتر در کنارتان خواهیم بود.


چهارشنبه 14 مهر 1389

ما، سرمایه گذاران و عطریاس؛ آش نخورده و دهان سوخته

   نوشته شده توسط: برج شیشه    نوع مطلب :نقد جراید ،

بناست که از این پس و در بخشی مجزا توهین ها و تحقیرهای خواسته و ناخواسته نشریات را نسبت به اراک و اراکی ها بازگو کنیم. مسلماً انگیزه این کار بهانه جویی ملانقطی وار برای ارباب جراید نیست، بلکه آگاهانیدن آنهاست نسبت به آنچه نمی دانند. وجود رسانه مکتوب در هر منطقه ای، خود موهبتی فرهنگی ست که باید قدر دانسته شود. اما گاه پیش می آید که ارباب جراید اراک با ذکر جمله یا بندی، بند شهر را به آب دهند و ناغافل ضربه ای بر پیکره شهر وارد کنند. کسی با انتقاد مخالف نیست؛ اساساً وبسایت برج شیشه خود با هدف انتقاد سر برآورده است. آنچه باید کنار گذاشته شود، الفاظی مخرب و موهن است که ریشه شهر و همشهریانمان را می زند.

 یکی از مداخل پیشین را "خبطی به نام..." خواندیم. زیرا بر آنیم که این قبیل اشخاص، خبط اند، خبطِ خود ما. بیش و پیش از آن کارگردان، باید خود را ملامت کنیم که نادانسته و ناخواسته اسباب اشتباه او را فراهم آوردیم. وقتی خودمان در روزنامه هایمان می نویسیم:"اراک روستایی بزرگ است" یا چیزهایی از این دست، مجوز حرف هایی درشت تر را به دیگران داده ایم. توهین به اراک از زبان هر کسی، در هر موقعیت و هر شرایطی ناپذیرفتنی است.

اولین گفتار از این دست را به مطلبی از هفته نامه عطر یاس اختصاص داده ایم. اما روشن است که جراید دیگر را نیز در مداخل دیگر به نقد خواهیم گذارد ـ البته اگر چنین غفلت هایی از جانب ایشان صورت گیرد. ملاحظات سیاسی نیز دخلی در کار ما نخواهند داشت. به دیگر سخن از این پس نشریات چپ و راست محلی در بوته نقد ما قرار خواهند گرفت. به امید اعتلای روزافزون اراک...

در شماره 278 نشریه عطر یاس از زبان سرمایه گذارانی که برای سرمایه گذاری در اراک با مسئولان به توافق نرسیده بودند، الفاظی بسیار موهن درباره شهرمان نشر یافته است. شگفت آنکه این دوستان سرمایه ای جز دشنام صرف این شهر نکرده اند و با لحنی طلبکارانه از اراک سخن گفته اند. تحلیلهای ناصواب ایشان از اراک و "روستا" خواندنش شاهد این مدعاست.

 

 

 

کارت قرمز اراک به سرمایه گذاران دروغین

 

بسیار به چشم و گوش خویش، دیده اید و شنیده اید که چگونه هر امر مربوط و نامربوطی دستاویزی قرار می گیرد برای اهانت به این شهر و مردمانش. شلوغی اول صبح بانک ها باشد یا ترافیک عصر، فرقی نمی کند. بنا به توهین که باشد به طرفةالعینی بهانه اش جور می شود، حتی آنجا که ظاهراً مراد خدمت به شهر و توسعه آن است. فقط اگر کمی گوشهایتان را تیز و چشمانتان را باز کنید، بی هیچ چراغی رد توهین ها و تحقیرها را در همه جا می توانید سراغ بگیرید. به هیچ گشتن و یافتنی نیازی نیست. کافی است چون ما گاهی هفته نامه های شهر را تورق کنید. همیشه گزارش هایی چون "کارت زرد سرمایه گذاران به اراک" یافت می شود تا در ظاهر رفع موانع سرمایه گذاری در اراک، همچون مسافر تاکسی یا مشتری بانک، شهرمان را از ناسزا بی نصیب نگذارد. در گزارش مذکور اگرچه به این واقعیت که سرمایه گذاری در هر شهری تابعی است از وضع عمومی کشور اشاره شده اما لحن کلی گزارش و نیز عنوان آن که در صفحه اول هفته نامه بزرگ شده است، چنان می نماید که گویی مشکل فرار سرمایه گذاران را باید در ذات این شهر جست و جو کرد و نه حتی سنگ اندازی مسئولان. لابد با خود می گویید مته به خشخاش می گذاریم و بهانه می تراشیم. می دانیم باور نمی کنید، چون ظاهراً موضوع ساده تر از آن است که صاحبان "عطریاس" از درکش عاجز باشند و ندانند که جذب سرمایه تابع قوانینی است که هیچ یک ربطی به ذات شهر ندارد. اما وقتی از زبان سرمایه گذاری به نام حمزه و در پی آن کارشناسی به نام سعیدی موضوع را بررسی می کنند، حق را به ما می دهید. شوربختانه عزیزِ سرمایه گذار، حمزه را زیارت نکرده ایم و چشممان به جمال ایشان روشن نشده است تا بدانیم چه آش دهان سوزی است. و مهم تر اینکه نمی دانیم حضرت ایشان عالم به کدامین علوم شهری است، که اینگونه بادی به غبغب می اندازد و اراک را "روستایی بزرگ" می خواند "که هنوز گسترش نیافته است". آیا او از جایگاه یک جامعه شناس شهری، شهرمان را یک روستای بزرگ یافته است یا از منظر مهندسان شهرساز؟ و اگر صرفاً یک سرمایه گذار است برای او چه فرقی می کند روستایی دور افتاده را آباد کند یا خشتی دیگر بر خشت شهرهای آباد نهد؟ اگر بر جای جامعه شناسان و مهندسان و معماران شهری، با معیار شهرهای توسعه یافته، به قضاوت بنشینیم، هیچ یک از شهرهای ایران را نمی توان شهر خواند. از این منظر اساساً قصۀ ما عقب مانده های جهان توسعه نیافته مثنوی هفتاد من و پر غصه ای است که اینجا و آنجا، از آن بسیار شنیده اید و نیازی به واگویی ندارد. غرض تنها تذکری است دوباره بر این امر بدیهی که از منظر عالمان شهری میان اراک و تهران و .... چندان فرقی نیست. همه با اَشکال متفاوت دچار دردی مشترک اند؛ شهرهایی در حال دست و پنجه نرم کردن با بحران ناشی از فرایند دوران گذار به وضعیت تثبیت شده ای که مدرنیته اش می خوانند. نمی دانم حمزه کدام استان را برای سرمایه گذاری به اراک ترجیح داده که آسمانش از رنگی دیگر است و روستایی بزرگ نیست. اگر از منطق اقتصاددانان و سرمایه گذاران نیز پیروی کنیم، باز هم آنچه اهمیت دارد تنها سود و صرفه ای است که باید نصیب سرمایه گذار شود، و مکان از آن حیث که این سود و صرفه را تضمین می کند اهمیت دارد. سرمایه گذار هر آنجایی است که امنیت لازم برای سرمایه گذاری وجود داشته باشد و سود و صرفه تضمین شود؛ خواه روستایی بزرگ باشد یا شهری کوچک. نیازی به گفتن نیست که اراک نه روستایی بزرگ است و نه شهری کوچک، بلکه شهری بزرگ است که در تولید ملی سهمی عمده دارد.

حقیقت آن است که اینگونه توهین ها هیچ ربطی به سرمایه گذاری و سرمایه گریزی ندارد. تنها زخم زبانی است بر پیکر بی دفاع شهرمان. از همه سرمایه های حمزه و امثال او نصیب این شهر و مردمانش چیزی جز این زخم زبان ها نیست. و البته کرور کرور منت که "ما خواستیم کمکتان کنیم شما لایقش نبودید، چون اینجا اراک است."

در تمام کلی گویی های عطریاس باید ایران را به جای اراک نشاند تا گزارش تهیه شده ـ اگرچه نخ نما ـ حرفی برای گفتن داشته باشد، وگرنه از این گزارش ها آبی برای شهر گرم نخواهد شد. تنها بر این پندار باطل دامن زده می شود که اراک و اراکی لیاقت پیشرفت و توسعه را ندارد. وانگهی کیست که نداند از سهم مسئولان شهری همچون شورای شهر در اداره شهرها تنها نامی باقی مانده است و کسی پیشرفت و عقب ماندگی شهرهای ایران را به پای ساکنانش نخواهد نوشت. حکایت ما و این گزارش مصداق آش نخورده و دهان سوخته است؛ پای سرمایه ای که به اینجا باز نشد هیچ، حرمت و احترام اراک و اراکی نیز رفت...

 

تکمله:

1-این مطلب بسیار پیش از ماجرای آن کارگردان کذایی تولید شده بود. اما به دلیل فوریتی که مسئله اخیر داشت، انتشار آن را تا به امروز به تأخیر انداختیم.

2-چنانکه در متن نیز توضیح داده ایم، امثال حمزه و سعیدی مشکلاتی را به اراک منسوب می دارند که عمومی و کشوری است و به شهر ما اختصاص ندارد. به هر روی چون اراک هم، همانند هر شهر ایرانی دیگری، در مجموعه بزرگتری به نام ایران قرار گرفته است، درست همانند همان شهرها از مشکلات این مجموعه بزرگتر بی نصیب نمی ماند. برای مثال عدم ارتباط صنعت و دانشگاه که سعیدی ذکر می کند، درد مشترک تمامی ایران است و ربطی به این شهر و آن شهر ندارد.

3-این نشریه همانی است که پیش از این اراکی ها را استادِ کار خراب کردن خوانده بود. به مدخل همشهریان عقلایی مراجعه فرمایید.

4-نشر گزارش مذکور در عطر یاس باعث شد فردی با نام توهین آمیز "روستاوند سلطان آبادی" به خود و همه همشهریانمان توهین روا بدارد و این دیدگاه توهین آمیزتر را به زبان آورد: «بالاخره نباید یادمان برود که اینجا هنوز هم همون سلطان آباد است!!»

5-آقایان حمزه و سعیدی و ایضاً مسئولان عطر یاس خود، اراکی تشریف دارند، یعنی در دامان پرمهر این شهر پر و بال گرفته اند. حاشا به غیرتشان...


 


برچسب ها: اراک ، برج شیشه ، صنعت ، سرمایه گذاری ،

شنبه 3 مهر 1389

تکمله ای دیگر بر خبطی به نام خراط زاده

   نوشته شده توسط: برج شیشه    

براساس نظرهای مطرح شده ذیل مطلب اخیر و ایضاً ایمیلها و پیامهای مکرری که از دوستان داشتیم، می کوشیم تا از این پس دغدغه دائمی برج شیشه را که اساساً فلسفه وجودی آن نیز بوده است، جهتی دیگر ببخشیم. بدین منظور به نقد نشریات و رسانه های محلی اراک خواهیم پرداخت. هدف از این تلاش نشان دادن منشأ و مبدأ بیماری موسوم به خود زنی در میان اراکیهاست تا با رفع آن دیگر مجال چنین خبطهایی فراهم نیاید و مسأله بُعدی ملی و سراسری به خود نگیرد. می خواهیم این بیماری را در نطفه خفه کنیم. انتظار داریم که نشریات محلی نیز از این پس نسبت به اینگونه مسائل حساستر باشند. وگرنه از تیررس رصدکنندگان به دور نخواهند بود. در ضمن مدخل بعدی برج شیشه به نقد مطلبی اینچنینی از "نشریه عطریاس" اختصاص دارد. باشد که مسئولان آن نشریه محترم در درج و نگارش مطالب وسواس بیشتری به خرج دهند. از همشهریان گرامی می خواهیم که درصورت مشاهده هرگونه توهینی به اراک عزیز برج شیشه را در جریان بگذارند. به امید سرفرازی اراک عزیز. از دوستان محترم: دختر اراکی، داشجویان اراکی مقیم تهران، علیرضا زارع، کمال، فرهود سلامی، پیمان، محمد لعلی، صابر، گلستانی، سیامک، مهران، امید، حسن پور، سینا، آزاده،مهناز، اراکی، شهروند و... به خاطر همدلیهایشان و نیز پاسخ به آن نویسنده قلم به مزد سپاسگزاریم. زندۀ بیدار باشید.


برچسب ها: اراک ، خراط زاده ، برج شیشه ، احمد شاملو ، چراغهایی که روشن نشدند ،

جمعه 2 مهر 1389

خَبطی به نام خراط زاده

   نوشته شده توسط: برج شیشه    

مطلب ذیل را برای حمایت از مردم اراک و در پاسخ به محمد خراط زاده و دیگر همپالکیهایش در تله فیلم "چراغهایی که روشن نشدند" نگاشته ایم. بر خود می بالیم که اراکی های عزیز، شهر بزرگشان را تنها نگذاشتند. نشریه نامه امیر نیز جور برخی جرایدِ بی حمیت را کشید و در این راه سنگ تمام گذاشت. دست یک به یک دوستان را به گرمی می فشاریم. اما نکته ای که در این متن کوشیده ایم بر آن تأکید کنیم، آنست که خراط زاده و امثال او مارهای آستین خودمان هستند. در این یکی دو سال که بر روزگار برج شیشه می گذرد، هماره به تأکید خواستیم که مانع از توهینها و تحقیرهای خودمان به شهرمان شویم؛ وقتی روزنامه های خود اراک، شبکه تلویزیونی و رادیویی اراک و... به راحتی این شهر و مردمانش را تحقیر می کنند، از دیگران چه انتظاری است؟

همانطور که برخی دوستان همچون آقایان محمد لعلی، علیرضا زارع، مهران و... به درستی تشخیص داده اند، عذرخواهی محمد خراط زاده در وبلاگ بوف کور، خود نیز قوز بالای قوزِ توهینهای او و عذری بدتر از گناه بوده است. حتی در متن آن عذرخواهی نیز کینه ورزی آقای خراط زاده به مردم اراک موج می زند....

به دوستان گرامی و همشهریان ارجمند توصیه می کنیم حتی در مراودات روزانه و گفتگوهای متداولشان نیز هرجا توهینی به اراک و مردمانش شنیدند یا رفتارهایی توهین آمیز دیدند، لب فرو نبندند و حمیت و غیرت خود را هماره در کار آرند. باید تا رفع هرگونه توهین و تحقیری به اراک دست از مبارزه برنداریم. ما (اراکی ها) پیروزیم، چون حق با ماست. درود بر اراک!

 

 

 

مداد اتود را که در سرانگشتان جادوییش جابجا کرد، حس غریبی سراپایش را گرفت. ذوق نوشتن همیشه در جانش بود، اما هیچگاه نمی توانست آنی باشد که می خواهد. فیلمنامه ها و نمایشنامه هایش همیشه لق می زد. خوب می دانست که اگر چاپلوسیها و پاچه خواریهایش نمی بود، اگر تغار هنر در این دیار ـ ایران ـ نمی شکست و جهان به کام کاسه لیسان نمی گشت، هرگز جایی در جعبه جادویی نمی داشت. اینبار اما اراده کرد که جادویی بیافریند، چیزی دیگر باشد، یکباره از حضیض ندانستن و نتوانستن به اوج دانایی و توانایی برآید. با خود گفت اگر برادرم، عزیز دلم پازولینی است، حکماً من نیز می توانم گدار یا تروفو باشم. برادرش را و عزیز دلش را پازولینی ایران خوانده بود و می پنداشت که او نیز باید همچون گدار، همچون تروفو نماینده موج نو سینما در ایران باشد.

مداد اتود را همچنان در سرانگشتان جادوییش چرخاند. روی کاغذ کهنه ای که برای تمرین نگارش کنار دستش بود، کلامی نوشت: چراغهایی که روشن نشدند... فکر کرد این نام و آن مداد اتود، آن سرانگشتان و آن کاغذ کهنه جاودانه خواهند شد. آخر خودش را به "فروغ" گره زده بود؛ معجزۀ شعر گفته بود: "چراغهای رابطه تاریکند" و خراط زاده خواب دیده بود قد کشیده است، سری میان سرهای سربلند برآورده است، کسی شده است برای خودش. دیگر آن نویسندۀ بی نامِ آنهمه نمایشنامه و فیلمنامۀ دمبلی نیست. برعکسِ نویسندگانی که به آدمیزاده برده اند، اول نام را پیدا کرد و بعد مضمون را بر حسب نام فیلمنامه نگاشت. فیلمنامه را روی سرش ایستانید.

برای نامی که خود نیز نمی دانست از کجا به مخیله اش خطور کرده است، متنی می بایست دست و پا می کرد. هی در پستوی پنهان ذهنش گشت و گشت تا به موضوعی درخور برسد. می خواست متفاوت باشد. طور دیگری اطوار جهان را ببیند. چیزی به خاطرش نرسید. بلند شد. قبای ژنده خود را که نمی دانست از کجای این شب تیره آویخته است، به تن کرد. از خانه بیرون زد و راه خیابانها را در پیش گرفت. موضوع فیلم باید چیزی دیگر باشد، باید خراط زاده را برساند به تروفو، به گدار، به هرکه چنین نیست، به هرکه چنان است، تر است، تازه است، نونوار است. هی در پستوی پنهان ذهنش گشت و گشت...

یک لحظه پنداشت برای چنان بودن و چنین نماندن باید از درد ایران، درد انسان بگوید و بنویسد. اما نمی توانست! خراط زاده نام و نان را با هم می خواست. اگر از درد ایران و درد انسان می گفت، نانی در سفره اش نمی ماند. برای او اصل، نان بود و نام، قاتق نانش. نام را بی نان نمی خواست. نویسندگان و کارگردانانی که درد ایران و درد انسان داشتند، تلویزیون نداشتند، اکران نداشتند، نان نداشتند، اما او از شکستنِ تغارِ هنر در ایران کام گرفته بود. و چنین بود که خراط زاده همچنان چنین ماند و چنان نشد...

چند خیابان که با همین خیالات گذشت، از مشاهده آدمیانِ پیرامون موضوع فیلمنامه را دریافت: رابطه تهرانی ها و شهرستانی ها. می توانست از چراغهای رابطه تهرانی ها و شهرستانی ها سخن بگوید که روشن نمی شوند. از ناهنجاریهای رفتار شهرستانی ها در تهران! یک دل گفت: خدایا! باز هم موضوع دمبلی! یک دل گفت: نویسنده بزرگ آن است که از موضوع دمبلی و دوهزاری، مضمون بکر و بلند بیافریند. مگر تروفو در "سرگذشت آدل. هـ" از چه گفته بود؟ از ماجرایی عشقی که همه می شناسند، اما همین موضوعِ دم دست و دست به نقد، در دست توانای تروفو رنگی دیگر گرفت. من نیز می توانم این موضوع دمبلی و دوهزاری را مضمونی بکر و بلند ببخشم.

اما برای آنکه فیلمنامه به قول خودش "باری دراماتیک" داشته باشد، نام شهر و شهرستانی را می خواست که تقابل با تهرانی ها را بهتر و بیشتر نشان دهد. اما کدام شهر و شهرستان؟ بارها در سرزمین پدریش ـ اراک ـ که از قضا شهری بزرگ، امروزی و صنعتی بود، رفتاری خلاف آمد عادت دیده بود. دیده بود که در فلان نشریه محلی این شهر می نویسند: اراک روستایی بزرگ است! در بهمان نشریه عکس پیرمردی روستایی را دیده بود که بیل به دست و رو به دوربین، نیشش را باز کرده و یک دندان بیشتر ندارد. زیر عکس نوشته است: ... سلطان آبادی! تلویزیون اراک را نیز منشأ و مبدأ توهینهایی بی شمار به اراکی ها یافته بود. دیده بود که استاد دیلاق و بی مایه ادبیات در دانشگاه آزاد، بارها بیرون و درون کلاس، به هر بهانه بی ادبی بار اراک و مردمش می کند. از مسئولان شهر شنیده بود که اراکی ها را بی فرهنگ می خوانند. دیده بود که این مردم از حجب و حیا به توهینها و تحقیرها پاسخی نمی گویند. دیده بود که این توهینها و تحقیرها را می بینند و نجابت به خرج می دهند. در کوچه ها و خیابانها، سینماها، کارخانه ها، رستورانها و بیمارستانهای اراک طنین این توهینها و تحقیرها را شنیده بود. خام شد. با خود اندیشید که اگر در فیلمنامه هرچه بخواهم نثار این شهر کنم، به کسی برنخواهد خورد. شاید حتی از همان مردم دست مریزاد هم بشنوم... و چنین بود که خراط زاده گند زد به خودش، به آبا و اجدادش، به هویت هیچ در هیچش...

خبط کردی خراط زاده! دوران دوری که امثال تو هرچه می خواستند نثارمان می کردند و سر بلند نمی کردیم، سر آمده است. حالا این شهر غیرت آباد است، غیرتستان است. از توهین و تحقیر اراک طرفی نخواهی بست. حالا این شهر "هشیار است، بیدار است و به هشیاری خویش بیدار است". اما تو سرت را بالا بگیر و بشکن و بالا بیندازی راه بینداز. فتح کردی! نان از نجابت ما خوردی و نام آور شدی.

تو را چه سود

       فخر به فلک بر

                    فروختن

هنگامی که

      هر غبار راهِ لعنت شده نفرینت می کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت

که با یاسها

      به داس سخن گفته ای...

"آخر بازی" است خراط زاده! آجر به آجر این شهر، سنگ به سنگش از تو نخواهند گذشت. بخشایشی در کار نیست. فرجام تو و هرکس همچون تو ما را و این شهر را دشنام گوید، جز این نیست. اگر در وبلاگ بوف کورت، برخی همشهریان گرامیمان ناموست را نشانه رفته اند، بر ایشان مگیر. جرا که دیگر این شهر ناموس ماست، نام ماست، قاموس ماست، همه چیز ماست. و تو این ناموس و نام و قاموس و همه چیز ما را و حرمت آبا و اجداد خودت را گرامی نداشتی:

آنجا که تو قدم برنهاده باشی

گیاه

      از رُستن تن می زند

چرا که تو

تقوای خاک و آب را

                     هرگز

باور نداشتی...

خام خاموشی ما شدی خراط زاده! نمی شناختی آتشفشانهایی را که در دل نهان کرده بودیم. "آخر بازی" تو و امثال تست و تازه اول روزگار ما و شهرمان. حرفهای تند و تیزی که در وبلاگ و گوشی و ... مبارکت دیدی و شنیدی، گدازه های ریزِ همان آتشفشانهاست. هنوز خشم روشن ما را ندیده ای

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد،

که مادرانِ سیاهپوش

ـ داغدارانِ زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد ـ

هنوز از سجاده ها

                         سر برنگرفته اند!

 

 

 

تکمله:

1-شعرهای متن، بخشهایی از "آخر بازی" سروده احمد شاملو در دفتر ترانه های کوچک غربت است.

2-جناب خراط زاده، مسعود ده نمکی را پازولینی سینمای ایران می داند.

3-قابل توجه برخی از دوستان در وبلاگ بوف کور: مسعود ده نمکی اصالتاً اهل شهری دیگر است و نه اراک.


برچسب ها: محمد خراط زاده ، توهین ، فیلم نامه ، شاملو ،

چهارشنبه 24 شهریور 1389

ایران 47

   نوشته شده توسط: برج شیشه    

مطلب ذیل پیش از این و در تاریخ 16 فروردین 88 در برج شیشه انتشار یافته بود. از آنجا که مسئله طرح شده در این مطلب، همچنان حل ناشده باقی مانده است و به تکرار شاهد چنین گفت و شنودهایی در شهرمان هستیم، بهتر دیدیم که مجددا آن را در معرض حضور شما گرامیان قرار دهیم. همچنان روزی را چشم به راهیم که  این زخم ناسور درمان پذیرد و ذهن و زبان همشهریانمان رنگی از احترام به زادبوم عزیزمان بگیرد. از شما بزرگواران چشم داریم مشاهدات اینچنینی تان را با برج شیشه و دیگر دوستانتان در بخش نظرات به اشتراک بگذارید.


راننده: ای گِل به درِش، دِ آخه این خراب شده خیابون داره که ملت چپیدن توش... (به رانندۀ جلویی بعد از بوقهای مکرر) بکش کنار شترسوار! انگار خیابون ارث باباشه. (به افرادی که داخل تاکسی هستند)

من پونزده ساله رانندَم، یه بار نشد اعصابم صافکاری نخواد، شب که می رم تو جهنم، خونم رو می گم، دلم می خواد با همه دعوا کنم. دیگه مُخم تعطیل شده، انگار رِنگ باباکرم گرفته. والله آب روغن قاطی کرده. اکه هی بابا به این جماعت فحش نکشی که آدم نمی شن (به تاکسی جلویی) بکش کنار اون لکنتی رو... به جون بچه هام هر وخ می رم شهرای دیگه مردمش اینقدر فرهنگ دارن که آدم هیچ وخ از رانندگی سیر نمی شه والله هیچ جا مثل این خراب شده نیست، فرهنگ شده جن و ما بسم الله...

(پس از تأیید کنار دستیهایم، مسافر جلویی زبان باز کرد) 

مسافر1: عزیز، شما فکر نمی کنی وقتی به شهرای دیگه می ری، چون به قول خودت پونزده سال اونجا رانندگی نکردی و به خاطر تفریح رفتی و اینقد دغدغه صبح تا غروب رانندگی وسر و کله زدن با مسافرو نداری، هم اعصابت راحت تره، هم با احتیاط تر رانندگی می کنی و اینکه اونجا برات تازگی بیشتری داره. آخه من حتی توی شهرهای دیگه هم راننده هایی مث شما دیدم که از وضعشون می نالن...

(مسافر1 خیلی سعی داشت راننده را متقاعد کند که به خود توهین نکند اما...)

راننده: نه آقاجون، این شهر شهر بشو نیست، راننده هاش یه مشت ... هستند.

مسافر1: شما خودت کجایی هستی؟

راننده: من هم متأسفانه بچه همین جام.

مسافر1: ای بابا پس چرا به خودت توهین می کنی؟ یعنی می خوای بگی تو هم ... هستی.

راننده: دِ گاز بگیر، دور از جون، من که همه رو نگفتم، بالاخره توشون تک و توک خوب هم پیدا می شه.

مسافر 2: (که جوانی 20 ساله به نظر می رسید) والله حق می گه... (فوقش همش رو لق می گه) فقط ایشون نیست که می ناله، همه راننده ها می نالن، همه مردم.

مسافر 1: زكّی! از کی می نالن؟ از خودشون؟ این مردم اند که شهر رو می سازند دیگه...

مسافر 2: والله همۀ ملت از دست این شهر می نالن، نه زمستونش زمستونه نه تابستونش تابستون، این هم از وضعیت ساختمونها و ... شنیدی می گن 6 ماه خاک توسری، 6 ماه گِل به سری.

مسافر 1: شما جنوب رفتی؟

مسافر 2: نه بابا، ولم کن، چی داری می گی.

مسافر 1: برو وضعیت اونجا رو ببین. من هیچی از اونجا نمی گم فقط می گم مردمش خیلی شهرشونو دوست دارن...

مسافر 2: حتی دانشجوها هم که از شهرهای دیگه می یان نالشون گرونه.

مسافر1: خوب معلومه تو که بنالی اونا روضه می خونن.

به خود گفتم پس چه گناهان بسیاری که اشیاء و موجودات بی جان این شهر مرتکب نشده اند، یعنی ساختمانها و ماشینهای آهنی و حتی درختها و گنجشکها و حشرات و ... این شهر از دید آن جوان و راننده و دیگران مقصرند. وای که چقدر زمان لازم است...

تا پایان مسیر، تاکسی پر بود از سخنان راننده متخصص در زمینه مردم شناسی و فرهنگ شناسی و شهر پژوهی اراک. بیچاره شهری که حتی در میان ساکنانش هم اعتباری ندارد. اگر خاک زبان داشت چه ها که نمی گفت. گاه به خود می گویم باری انسانها چنین اند، اما ظریفتر که می نگرم به خود می گویم پس چرا بیشتر در اراک افراد این چنین از زادگاه خود ناراضی اند. آیا انتظار آن را دارند که همای سعادت آنها را خرسند از امکاناتش کند؟ آیا اینقدر بی فکرند که لحظه ای برای ترقی فرهنگ خود تلاش نمی کنند؟ یا انتظار آن را دارند که دیگر مردمان کاری کنند که همه چیز بر وفق مراد باشد، یعنی همه به دست هم می نگرند نه به دست خود.

گاه دیده شده هرکس حقوق دیگران را به هر شکلی لگدمال می کند، (عبور از چراغ قرمز، گران فروشی یک فروشنده و درست انجام ندادن یک کار محول شده توسط یک مسئول) برای آسوده کردن وجدان خود چنین می گوید که: ولش کن بابا اراکه دیگه، ژاپن که نرفتیم.

البته باید دید کشورهای مترقی چرا پیشرفت کردند آیا به دلیل تعصبات بجا و دقیق برای شهر و محل سکونتشان نبوده است؟


دوشنبه 8 شهریور 1389

نامه در تقبیح صدا و سیمای اراک

   نوشته شده توسط: برج شیشه    نوع مطلب :نامه ها ،

چند ماه پیش و در نامه ای اعتراض آمیز از مدیریت صدا و سیمای اراک خواستیم در کردار و گفتار آن رسانه محترم نسبت به اراک و اراکی ها تجدید نظر فرمایند و حتی الامکان از حجم توهینها و بی احترامی ها بکاهند. در این مدت اصلاح و بهبودی در کرد و کار ایشان به چشم نیامد. از همین رو بهتر دیدیم که این نامه را در معرض قضاوت شما همشهری گرامی قرار دهیم. نسخه ای از این نامه را به نشریات محلی نیز ارسال کرده ایم. به امید روزی که همگان ادب و احترام بایسته و شایسته شهروندی را بیاموزند و به کار گیرند.

 

      

مدیریت محترم و فرهیخته صدا و سیمای استان مرکزی

 با سلام؛

بی مقدمه خدمتتان عرض می کنیم که در سازمان تحت نظارت شما نسبت به شهر عزیزمان جفاهای بسیاری روا داشته می شود. شما به عنوان مدیر آن مجموعه، یا از عملکرد زیردستانتان آگاهید یا ناآگاه. آگاهی شما نشانِ موافقت جنابعالی با حجم توهینها و تحقیرهایی است که نسبت به شهرمان صورت می گیرد. چنین مبادا! اگر نیز از بی ادبیهای رایج در رسانه تحت مدیریتتان ناآگاهید، توصیه می کنیم یک شب در برنامه های تلویزیون نازنین یا یک روز در برنامه های رادیوی گرامیِ آفتاب تأمل فرمایید؛ دیر زمانی نخواهد گذشت تا دریابید شهرمان صدمات فراوانی از جانب آن رسانه نارسا متحمل می شود. دوستانی که در مجموعه شبکه آفتاب به فعالیت می پردازند، ظاهراً عشق و عرقی به اراک ندارند. اساساً فلسفه وجودی صدا و سیمای هر منطقه ای، نمایاندن و بروز تواناییهای فرهنگی و یاری رساندن به توسعه فرهنگی آن منطقه است. در تمامی تلویزیونها و رادیوهای بومی، بر قابلیتهای فرهنگی استان یا شهرستان متبوع تأکید می شود. اگر چنین رسالتی تحقق نیابد، شکل گیری این رسانه بومی از اساس، جدّ و جهدی بیهوده خواهد بود. حال آیا شبکه محترم آفتاب در این راه توفیقی یافته است؟ آیا اساساً چنین هدفی را دنبال می کند؟ اصلاً آیا شخص شما ـ یا مجموعه فعالان صدا و سیما ـ به این شهر علاقمندید یا از آن بیزارید؟ بگذارید پاسخ تمام این پرسشها را نه از سویدای وجود شما، که از لابلای گفتار و کردار تلویزیونیها و رادیوییهای شهرمان دریابیم. ما به درون ذهن شما و دیگر دوستان راه نداریم. شاید شما حقیقتاً دوستدار این شهر باشید، اما قطعاً شیوه سلوک با آن را نمی دانید. به هر روی نحوه برخورد دوستان با این شهر یا همشهریان، بسیار دور از انصاف بوده است. اگر موافق باشید، برخی از مصادیق این امر را به حضورتان عرض می کنیم: در یکی از برنامه های شبانه سیما، انسانی ابله، ساده لوح و ندانم کار، نماینده مردمانی فرهیخته و فرهنگی قرار می گیرد. از کجا می توان دریافت که این شخص نماینده مردم اراک است؟ از لهجه نامبارکی که دستاویزی مناسب برای تمسخر این مردم فراهم می آورد. گویی دوستان از تمام فرهنگ این شهر، فقط همین لهجه را می شناسند. حتی عنوان برنامه که "شو نشینی" است و توسط هنرمندانی بی هنر اداره و اراده می شود، مبین همین بی ادبیها تواند بود. در یک برنامه خانوادگی رادیو نیز زن و شوهری سفیه با همین لهجه نطق می کنند. ظاهراً هر اندازه این زوج نامیمون در انتقال بلاهت از طریق این لهجه ساختگی بیشتر توفیق یابند، پسندیده تر خواهد بود!

می دانیم که احتمالاً فهم این مطلب که طرح لهجه اصطلاحاً اراکی چه عیبی دارد، چندان آسان نیست. اما امیدواریم توضیح ذیل در این راه به شما کمک رساند: شاید لهجه هر شهری را جزئی از فرهنگ آن شهر بدانید. اما میان لهجه موسوم به "اراکی" و سایر لهجه ها تفاوتی بنیادین در کارست؛ لهجه مردمان دیگر شهرها عموماً با صفات "شیرین" و "دوست داشتنی" و ... شناخته می شود و بسیاری از آن مردمان بر حفظ لهجه خویش تأکید می ورزند. اما اراک وضع و حالی دیگر دارد؛ از قضا خیل کثیری که با فرهنگ این شهر و مردمانش دشمنی دارند، عمدتاً به تمسخر این لهجه می پردازند. بدینسان عنصری که می تواند به فرهنگ سازی کمک رساند، به ابزاری مناسب برای فرهنگ سوزی بدل می شود. صدا و سیما نیز با برنامه های آنچنانیش در این جرم و جفا شریک بوده و هست. وانگهی آنچه از طریق این لهجه منتقل می شود، سخنانی حکیمانه و بزرگمنشانه نیست. در صدا و سیمای تحت مدیریت شما کسانی که با این لهجه سخن می گویند و مثلاً شیرین زبانی می کنند، چیزی بیش از مهملات به زبان نمی آورند. روشن است که لهجه به قول شما "اراکی" مصداق بلاهت و حماقت محسوب می شود! تمام سخن ما آن است که باید شرایط این شهر را بشناسید و در صورت لزوم مشاورانی بی غرض و اراک دوست در اختیار بگیرید.

مصداقی دیگر از جفاکاری و بی حرمتی صدا و سیمای محترم: گزارشگر این شبکه با اشخاصی از شهرهای دیگر ـ که در اراک اقامت دارند و از برکت این شهر نان می خورند ـ به گفتگو می پردازد. گزارشگر ناآگاه ما، از اشخاص مذکور می پرسد که اراک چه اندازه تا رسیدن به استانداردهای شهر شما فاصله دارد!!! طرف مصاحبه بادی به غبغب می اندازد و چنین پاسخ می گوید: "حالا حالاها فاصله دارد!" گیریم که حقیقتاً اراک چنین وضعیتی داشته باشد. آیا نفسِ پرسش این گزارشگر، تخریبی و ناشی از خاکساری و خاک بر سری نیست؟ چرا این اندازه نسبت به مردمان دیگر شهرها گردن کج می کنیم و ایشان را معیار می دانیم؟ تا به کی می خواهیم در مقابل بی ادبیهای این جماعت لب فرو ببندیم و مؤید نگاه ناپاکشان باشیم؟ خود را دریابیم! این دوستان، عمدتاً (و نه همگی) میهمانانی سفره خالی کن و ناسپاسند که تنها فحش و نفرینشان به این شهر می رسد. مصداق نمک خوردن و نمکدان شکستن، ایشانند. حال صدا و سیمای استان ما، به جای آنکه آداب ادب را به دیگرانِ نااهل بیاموزد، با ایشان دست در یک کاسه می کند و حق این شهر را خوب به جای می آورد!

گزارشگری دیگر درباره طرحهای عمرانی شهر از همشهریان سؤال می کند. می توانی حدس بزنی که در لابلای پاسخها چه خواهی شنید. چشم داری که مسؤولان محترم صدا و سیما، توهینهایی را که احیاناً از دهان این و آن به زبان می آید، به قول خودمان سانسور کنند. انتظاری بیهوده می کشی، چرا که ناگهان از جوانی رعنا و رشید، اما بی مایه، چنین می شنوی:"این طرحها خوبند. اراک قبلاً روستا بود، الآن کمی به شهر شبیه شده است!" می مانی که چگونه حتی هنگامی که سخن از سازندگی است، این شهر نصیبی جز دشنام و دهن کجی ندارد! صدا و سیما این توهین و تحقیر یا امثال آن را علنی و به قول خودش رسانه ای می کند.

اشتباه نگیرید آقای مدیر! نمی‌گوییم نقایص و معایب بازگو نشوند، می گوییم انتقاد و سعی در اصلاح با توهین و تمسخر تفاوت دارد. صدا و سیما رسانه ای گسترده است با مخاطبانی فراوان که می تواند تأثیری عظیم در ذهنیت همشهریان داشته باشد. برخی از دوستداران اراک زحماتی فراوان می‌کشند تا نگرش مردمان را نسبت به اراک بهبود بخشند. اما ممکن است شما با پخش نمایشی ابلهانه، سخیف و توهین آمیز درباره زادبوم عزیزمان، به یکباره تمام آن زحمات را بر باد دهید. یک کلام، ختم کلام؛ جناب مدیر! فرهنگ سازی دیگر است و فرهنگ سوزی دیگر! به اراک کمک کنید تا زخمهایش التیام یابند. دشمن جانش نباشید. اراک را دوست بدارید. باید دوست بدارید! توهین و تخریب موقوف! درود بر اراک!

                                                                                            با احترام

                                                                                             برج شیشه

 

تکمله:

از تعداد 197شرکت کننده در نظرسنجی ما 36نفر (18.28درصد آرا) موافق و 161نفر (81.72درصد آرا) مخالف برکناری دکتر کریمی از مسند شهرداری اراک بوده اند. با سپاس از شرکت کنندگان گرامی. لطفاً در نظرسنجی جدید برج شیشه نیز شرکت فرمایید.

          

 

 


در این مدخل باز هم با ناصرالدین شاه، شاه هنرپرور قاجار، همعنان خواهیم شد. توشه سفر شاه، چشمانی تیزبین است که از زیباییها و ظرافتهای اطراف اراک، همچون دشت میقان و طبیعت وحش پیرامون، غافل نمی ماند. تاریخ و چگونگی شکل گیری برخی از دهات نزدیک اراک نیز از زبان و به بیان ایشان شنیدنی و خواندنی است. آنچه در این متن باید به تأکید و تکرار گفته شود، اشارت شاه است به سلطان آبادِ آن روزگار در مقام یک شهر و نه روستا. این نکته را جهت آگاهی دوستانی بازگفتیم که از این نام برای تحقیر و تخفیف اراک بهره می جویند. بلند و بی گزند باد نام اراک ...

به سعید عزیز و پرفسور منو و دیگر بزرگواران اطمینان می دهیم که پی جوی مسأله آب انبار سپهداری و اهمال مسئولان در حراست از بافت تاریخی اراک خواهیم بود.

 

روز دوشنبه ـ دهم

امروز باید برویم به سلطان آباد عراق. صبح برخاسته از سراپرده آمدیم بیرون. ساعدالدوله سردار قشون عراق، محمدخان سرتیپ بزچلو را كه باید با فوجش به عربستان برود، به حضور آورده بود، مرخص شده رفت. جناب امین السلطان هم رفع كسالتش شده امروز احوالش خوب بود و دم در سراپرده به حضور رسید. بعد سوار كالسكه شده راندیم و افتادیم به همان راهی كه روز آمدن به انجدان آمده بودیم. قدری رو به جنوب رفته تا رسیدیم به همان راهی كه آن روز ما میانبر كردیم. از آنجا راه رو به مغرب شد و قدری كه راندیم كم‌كم اطراف راه دره و ماهور شد. رسیدیم به ده امان آباد كه امان الله خان سرتیپ سه سال است احداث و آباد كرده است. ده خیلی معتبری است، قلعه محكم و خانوار زیاد و زراعت بسیاری داشت. از دره و ماهورها كه گذشتیم به جلگه وسیعی رسیدیم كه طرف دست چپ آن جلگه ای در دامنه كوه ده انجیرآباد واقع بود. این ده، ملك صمصام الملك و جزو كزاز است. چون وقت نهار بود، سوار اسب شده راندیم به طرف تپه كه در دست راست بود و فرمودیم روی تپه آفتاب گردان زدند. به نهار افتادیم. طرف دست چپ این جلگه كزاز است و دست راست فراهان. دهات زیادی دارد كه هر چه نگاه می‌كردیم آبادی روی آبادی بود. به مسافت دو فرسنگ از اینجا كویر نمكی پیدا بود كه بعضی از جاهای كویر هم نمك داشت. در وسطهای كویر آبی به نظرمان آمد به قدر یكی از دریاچه‌های كویر قم. دوربین انداخته دیدیم مثل اینكه در صحرا چادرهای پوش قلندری زده باشند. از دور سفیدیهای متعدد پیدا بود و بعد پرسیدیم، معلوم شد آنها نمك است كه بیرون آورده جا به جا تل كرده‌اند. نمك اینجا خیلی معطر و خوب است و به سلطان آباد و اطراف عراق همه جا می‌برند. دهات ملك آباد و موت آباد و احمد آباد كنار این دریاچه واقعند. این جلگه آنچه به نظر می‌آید یا زراعت است یا بوته و سبزه خود روی. خیلی منظر خوبی دارد. اما هوا چون خیلی گرم بود، شخص میل به تفرج صحرا نمی ‌كرد. قریه امیرآباد هم كه ده سال است صمصام الملك آباد كرده و به قدر نیم فرسنگ از اینجا دور بود، قریه آبادی است و قلعه معتبری دارد كه از طرف مقابل نمایان بود. پسر رعیتی در اینجا پیدا شد كه یك بچه آهوی بزرگی را زنده گرفته برای ما آورده بود. فرمودیم از كجا گرفتی، عرض كرد اینجا خفته بود. افتادم رویش گرفتم خیلی پسر با مزه ای بود. گفتیم آهو را در آبدارخانه نگاه داشته بعد رها كنند برود. در بین نهار بودیم كه یكدفعه قال و مقال شده گفتند آهو دررفت. برخاسته نگاه كردیم، دیدیم بره آهو فرار كرده و از بغله كوه با كمال سرعت می‌دود. بعد از نهار پیاده آمدیم تا پایین كوه و سوار كالسكه شده راندیم. قدری كه رفتیم رسیدیم به دره بغدادی كه دهی است آباد و قدری از آن، مال حاجی آقا محسن مجتهد است. جای خوبی بود، پنج شش نفر پسرهای حاجی آقا محسن آمدند دم كالسكه به حضور رسیدند. بعد از دیدن آنها باز رانده قدری كه رفتیم حكیم الممالك كه از شهر آمده بود، به حضور رسید. آمدیم تا رسیدیم به دسته جات سوار و قزاق. سواره قزاق جلو افتادند و سایر سوارها از عقب. جمعیت زیادی هم از ملتزمین ركاب و معارف شهر بودند. نزدیك شهر سوار اسب شدیم. بیرون شهر ازدحام كثیری از مرد و زن بود كه از شهر بیرون آمده سر راه ایستاده بودند و وقت ورود ما دعا می‌كردند. متجاوز از بیست هزار نفر جمعیت به نظر آمدند. همه جا آمدیم تا وارد عمارت حكومتی شدیم. همان عمارت قدیم است، اما حالا حكیم الممالك خیلی خوب تعمیر كرده است. هوای روز عراق و شهر سلطان آباد خیلی گرم است، اما شبها سرد و خوش است. وقت عصر رفتیم بالای برج عمارت جای تماشائی است و چشم‌انداز خیلی خوبی دارد. شب هوا صاف و آرام و مهتاب بود، اما به قدری سرد بود كه سرداری خز پوشیدیم...

 


جمعه 7 خرداد 1389

تنها بازار دوطبقه ایران در اراک

   نوشته شده توسط: برج شیشه    نوع مطلب :سال اراك ،

حوالی همین روزها در بهار 1388، از پنهانی های بی شمار شهرمان یکی پیدا شد. شنیده ای که همچنان و پس از گذشت یک سال در حد همان شنیده باقی ماند، اما عکسهایی که یکی از دوستان برج شیشه در اختیارمان گذاشت، کفه را به سمت حقیقتِ این شنیده سنگین می کند؛ بازار اراک دوطبقه است. زیر همین ظاهری که از بازار می بینیم ـ بی آنکه خود بازاریها نیز بدانند ـ بازاری دیگر نهفته است؛ خواهر دوقلوی این بالایی. از ظرافتی که بیشتر می بینی، می توانی بفهمی که آن پایینی خواهر است و این بالایی برادر. انگار عکس بازار در آب افتاده باشد. اگر از بازاریها بپرسی می گویند در زیر حجره، رواق ـ و کاروانسرایشان حتی ـ نوعی انباری تعبیه شده است. بر پایه همین پندارِ ناصواب هرچه زباله و زایده داشته اند، در حلق خواهرِ توأمان بازار فرو کرده اند. حالا وقتی عکسهای آن پایینی را می بینی، از حجم این زباله ها و زایده ها به درد می آیی. اگر مواجهه مسئولان را با این حقیقت پنهان بدانی، بیشتر به درد خواهی آمد. یادت هست که تا همین سال پیش، شهرداری یا میراث فرهنگی به بهانه ترمیم، کف بازار را می تراشید و می خراشید؟ یادت هست که از همین رهگذر، صورت سنتی بازار را به هم زدند و کف پوشی امروزین بر بازار پوشاندند؟ در جریانِ یکی از همین تراشیدنها و خراشیدنها، گوشه هایی از بازار زیرزمینی سر برآورد. تا مسئولان به خود بیایند و درِ این رازِ حالا هویدا را درز بگیرند، عکاس ما به درون بازار خزیده بود. عکسهای حیرت آفرین بازار زیرین اراک، از مآل اندیشیها و آینده نگریهای پدران ما حکایت دارد. فکر کن! یوسف خان گرجی تدارک بنیان بنایی را دیده بود که لابد حالا پس از دویست سال ما فرزندان ناخلف و نابکار بر دستگاه دستکار و درستکار پیشینیانمان ببالیم؛ طاقها طوری طراحی شده اند که گویی گنبدین هستند، اما نیستند، زیر حتی کاروانسراها نیز کاروانسرایی در کارست، از عکسها می توان دریافت که از همان آغازِ بنای اراک ساز و کاری برای فاضلاب شهری در نظر گرفته شده است. اراک دویست سال پیش از این واجدِ فاضلاب یکپارچه شهری بوده است، یعنی طرحی که تازه این سالها در ایران و ایضاً اراک امروزین انجام می شود. این مطلب خود گواه حقیقتی دیگر است که باید در محاسباتمان نسبت به اراک هماره در نظر داشته باشیم: اراک جزو معدود شهرهای ایران به شمار می رود که از همان آغاز به نیت شهرسازی شکل گرفته است. نمونه شهرهای جدید (همچون مهاجران و شهر امیرکبیر که از فرزندانِ کلانشهرِ اراک به شمار می روند) در طرح شهرسازی فتحعلیشاه نیز تحقق یافته است. شهر ما محصول همین نگاه نوین شهرسازی در دو قرن پیش از این به شمار می رود. طرح شطرنجی معابر شهر، ساز و کار فاضلاب شهری که از آن سخن گفتیم و ... اراک را به عنوان یکی از نخستین مصادیق ورود ایران به جهان مدرن می نمایانَد...

به هر روی، زیرِ ظاهری که از بازار اراک می بینیم، نیلوفری واژگون نهفته است. می توان بازار اراک را به همین شکلِ فعلی نیز  در زمره زیباترین بازارهای ایرانی دانست. حالا چه شود! چه بهره ها می شود ـ یا می شد ـ از این گنجِ پنهان برآورد! مسئولان محترم خیلی زود این یادگار یوسف خان را دفن کردند و در گل و لای و سیمانِ کف پوش جدید پوشاندند. مصائب و مسائل سال 88 موجب شد که ما نیز این رازِ روزگاران را تا به امروز ـ و در سال اراک ـ واگو نکنیم. حالا ما می مانیم و شما و این رازِ دوباره پنهان؛ بازار اراک دوطبقه است...

تکمله

1-      هرچه پرس و جو کردیم، اهالی بازار و نیز همشهریانِ قدیمیترمان ـ جز آنچه در متن آوردیم ـ از یادبود زیرزمینی اراک نمی دانستند. از گفته های ایشان چیز دندانگیری عایدمان نشد. به همین دلیل از تمامی دوستان تقاضا می کنیم که اگر اطلاعاتی در این مورد دارند، ما و شهرمان را بی نصیب نگذارند.

2-      خانم نیوشا در بخش نظرات ما را بیدارباش گفتند و از اثری ارجمند راجع به تاریخ عکاسی اراک آگاه ساختند. سپاس گرم ما نثار ایشان و تمامی همشهریان فرهیخته و فرهنگ پرور. ما بیداریم و هشیار و دوشادوشتان در مسیری راه می سپریم که بی شک به اعتلای روزافزونِ اراک عزیز خواهد انجامید. درود.

3-   جهت دریافت مجموعه کامل عکس ها بر روی لینک زیر کلیک کنید.

 عکس های بازار زیرزمینی اراک

 



در طلیعه سال جاری، سال اراک، شاهد برپایی نمایشگاهی بودیم با نام "سلطان‌آباد در گذر زمان". این نمایشگاه که از سوی شهرداری بافت تاریخی برگزار شده بود، به خوبی ذهنیت منفی بسیاری از مسئولان اراک را نسبت به این شهر و مردمانش نشان می داد. می توانستی به چشم ببینی که این دوستان نگاهی حداقلی به شهرمان دارند. می شد تصور کرد که برگزارکنندگان این نمایشگاه در آغاز برای توجیه این کم کاری و کم فروشی بر زبان آورده اند که: "ای بابا اراکه دیگه! واسه چی بابتش خرج کنیم؟" تا این نگاه از میان نرود، گره کور دشواریهای این شهر گشوده نخواهد شد. بر تارک اسنادی که دوستان از گذشته شهرمان گذاشته بودند، نامهای "عراق"، "عراق عجم" یا بعضاً "اراک" می درخشید، اما همچنان نام نمایشگاه "سلطان‌آباد" بود! چرا؟ شاید دلیل این امر آن باشد که نامهای مذکور آبرو و اعتباری برای شهر عزیزمان فراهم می آورند، اما "سلطان آباد" ابزار مناسبی است برای توهین و تحقیر این شهر. خیلِ وبلاگهایی هم که با این نام جهان مجازی را آلوده کرده اند، مبین همین حقیقتند. مسلم بدانید که این دوستان هیچکدام وجهه مثبت "سلطان‌آباد" را درنظر ندارند. به امید روزی که جهانهای مجازی و حقیقی، هردو، از این اندیشه های اراک ستیزانه پاک شوند و شهر عزیزمان از شر این بداندیشان رهایی یابد. 

 

شهردار محترم بافت تاریخی اراک

سلام؛

شیر بی یال و دم و اشکمی که "سلطان‌آباد در گذر زمان" خوانده بودید، به هر چیزی می مانست جز شیرِ شهرمان! از اینرو اگر انگیزه شما از برپایی این نمایشگاه معرفی شهرمان به مسافران نوروزی بوده است، بی پرده بگوییم مرادتان حاصل نشد که هیچ، زخمی دیگر بر پیکر رنجور شهرمان نهاد. بگذریم از اینکه این عیدی شما نصیبی جز طعنه و تمسخر نداشت، پرسشی که روحمان را می آزارد اینست که آیا براستی نمایشگاه مذکور تبلور تصوری است که متولیانش از اراک و اراکی دارند؟ دست کم گرفتن این شهر تا کی؟ از شما می پرسیم حقیقتاً شهرمان را اینگونه یافته اید؟ نشاندن مشتی سند تاریخی ـ که قبلاً در قلعه ای به همین نام به نمایش درآمده بود ـ در کنار آنچه شما "صنایع دستی " می نامید، تمام آن چیزی است که از اراک در ذهن خود ساخته اید؟ متأسفانه آنچه در آن نمایشگاه دیدیم، چیزی جز این نبود. هم از این روست که بر خود لازم ندانستید جایگاهی درخور شأن و نام شهرمان برای این نمایشگاه در نظر بگیرید؛ ظاهرش بیشتر به میادین میوه و تره بار موقتی می مانست که اخیراً در گوشه و کنار شهر برپا شده است. و چه باک که در این میان غرفه هایی را هم برای پفک فروشی و عطاری در نظر بگیرید!

شهردار عزیز! در آغاز دویستمین سال بنیانگذاری اراک، احترام و اعتبار شهرمان بازیچه بازی کودکانه ای قرار گرفت که قرار بود دویست سال تاریخ این شهر را نمایش دهد، شهری که از همان ابتدا با انگیزه ایجاد یک "شهر" بنا شد، نه روستایی که در ذهن شما نماد و نشانِ اصالت است! اینهمه تأکید بر "سلطان‌آباد" معنایی جز این کوشش بی‌ثمر ندارد که از ورای این نام، "آبادی" جستجو می کنید. آبادی ای که نشان از قدمت دارد. ای کاش می توانستید میان اصالت و قدمت تمایز قائل شوید تا اینهمه در راه شناساندن شهرمان به بیراهه نمی رفتید! اگر همین یک تمایز را رعایت می کردید، مجبور نبودید برای نمایش دستاوردهای شهرمان به صنایع دستی متوسل شوید. و صد البته در نمایش تام و تمام آن نیز کامیاب نبودید و کار را به "کار دستی" کشاندید. (پرسش مهم آن است که چرا شما و دیگر دوستان به جای "سلطان‌آباد" هیچ‌گاه مثلاً نام "عراق‌عجم" یا "اراک قدیم" را برای گذشته شهرمان برنمی‌گزینید!)

مدیر محترم! خسته و درمانده ایم از توهینهای ناروایی که نثار این شهر و مردمانش می شود. همه این زخم ها نتیجه تصویری است که خود از شهرمان در ذهن مردمان ساخته ایم و تا زمانی که این تصویر را ابتدا در ذهن خودمان اصلاح نکنیم، امیدی بر پایان این سیل تحقیرها نیست. نمایشگاه نوروزی نیز که در سال اراک می‌توانست آغازی بر این حرکت خجسته باشد، خنجری از پشت بود. خوب حق شهرمان را کف دستش گذاشتید، دست‌ مریزاد! هر چه بیشتر گشتیم، کمتر نشانی از اراک و اراکی یافتیم، تنها دستاویز دوباره‌ای بود برای تحقیرمان.

شهری که ما می‌شناسیم جز اینهاست. چشم آن داریم که شما نیز با شناخت توانایی‌ها و ظرفیت‌های این شهر، میراث دو قرن حضور زنده زندگی را در کوچه کوچه شهرمان پاس دارید و فردا تصویر روشنی از آن همه برای فرزندان این شهر باقی گذارید. درود بر اراک!

با احترام

                                                                                                     برج شیشه

 

تکمله:

1-خیلی دلمان پر است؟ آنقدر که یادمان می رود پیش از هر چیز سال اراک را در سال اراک شادباش بگوییم؟ بر ما ببخشید. حجم توهینهای اراک ستیزان آن اندازه بالاست  که گاه شادیهای بایسته و شایسته این شهر را از یاد می بریم. سوهان روحی به نام "سلطان‌آباد در گذر زمان" از همین قماش بود. بگذریم؛ سال اراک و دویستمین سال بنیانگذاری شهرمان را به همه "اراک دوستان" شادباش می گوییم.

2-برخی از دوستان بر ما خرده می گیرند که چرا سایت برج شیشه این اندازه دیر به روز می شود. این پرس و جو بسیار ارجمند است. بر خود می بالیم که همشهریانی اینچنین پی گیر و "اراک دوست" داریم. اما به اطلاع این دوستان محترم می رسانیم که فعالیتهای گروه برج شیشه تنها به جهان مجازی محدود نمی شود. اساساً این گروه بسیار پیش از حضور در اینترنت شکل گرفته است. آنچه به نامِ سایت برج شیشه می بینید و می خوانید، صرفاً تجلی و تظاهر اینترنتی این گروه است. اخیراً و با ورود به سال فرخنده اراک، فعالیتهای گروه بسیار فزونی گرفته است. از این رو چشم داریم که تأخیر در به روز شدن سایت را نشان عدم حضور برج شیشه ندانید.

3-پیش از این دلایل خود را برای مخالفت با نام "سلطان‌آباد" توضیح داده ایم. دوستان می توانند به مدخل شهر نو، عراق عجم، اراک آری، سلطان آباد هرگز! مراجعه فرمایند.
























دوشنبه 24 اسفند 1388

آنجابودن؛ تحلیلی فلسفی بر سال اراک

   نوشته شده توسط: برج شیشه    نوع مطلب :سال اراك ،

تو با آن پرنده چه فرق داری که روی شاخه های چنارِ رو به رو بالی زد و آوازی خواند و لب فرو بست و رفت و در ناپیدای آسمان پنهان شد؟ یا با آن ماهی کوچک تنها، که تنها راه خویش را از معبر سنگها و صدفها پی می جوید و می رسد به آنجا که می خواهد؟ یا با آن سنگی که آنجا ساده و سر به زیر، زیر اجاق شقایق آرمیده است؟ تو با این همه چه فرق داری؟ می دانم، خواهی گفت انسانم، شاهکار شاهوار آفرینش! یگانه آفرینه ای که فانوس فکر در دست، چراغ راه کهکشانهاست و جهان به همین یک لعبت می ارزد. آفریدگار آفرید و آفرید تا به انسان رسید. و بر این آفرینه آفرین گفت. بر خود آفرین گفت. فکر فانوس کهکشانهاست و زمین یگانه جرم روشن آفرینش. ستارگان دیگر اگر سوسویی می زنند، وامدار بی مقدار این جرم روشنند!

اینها همه هست، اما "هستِ" انسان جز اینست. ارسطو آنگاه که گفت"انسان حیوان ناطق است" نوع ناب انسان را به جنس ناجور حیوان فروکاهید. نه برادر! "هستِ" انسان جز اینست. انسان حیوان نیست. انسان "هست" و حیوان "نیست". انسان شریفتر از آنست که در ذیل حیوان بگنجد و با بزغاله و بوزینه هم جنس باشد! هستیِ هست انسان را با این هست های "دم دستی" چه کار؟! یاد که افتادی؟ یاد تمامی آنان که در سنت اندیشه پس از دکارت تا به امروز خواستند سوژۀ انسان را از ابژۀ طبیعت جدا کنند. بیش از همه شاید یاد مارتین هایدگر افتاده باشی که جهان را جز در حضور حضرت انسان و انسان را جز با حضور در محضر جهان ممکن و مقدور نمی دانست، که جهان را انسان می دانست و انسان را جهان. هست های دیگر در باور هایدگر، نیستند و "هست" تنها از آنِ انسان است. جهان را بی هست انسان معنایی نیست.

اما واژه ای ویژه که هایدگر در توصیف "هست" انسان برمی گزیند، "دازاین" است، یعنی "آنجا ـ بودن". پرنده آنجا نیست، ماهی آنجا نیست، سنگ آنجا نیست. اینجا و آنجا از آنِ انسان است و انسان است. درخت چه می فهمد اینجا و آنجا چیست، یا پرنده یا ماهی یا سنگ! فضا نیز همچون تاریخ (در مقابل مکان و زمان که به جهان بی شعور متعلق است) خاص انسانِ ذی شعور تواند بود. تو از بند اینجا و اکنون خویش نمی توانی به در آیی. هر انسان با اینجا و اکنونش تعریف می شود.

پس برج شیشه ای ها حق دارند که این اندازه بر وطن تأکید ورزند، چرا که چیستی و هستیشان در اینجا و اینجایی بودنشان تعین می یابد. شاید بپرسی که در عصر جهان وطنی، در روزگاری که مرزهای قاعده و قرارداد از میان سرزمینها برچیده می شوند، این اندازه تأکید بر سرزمین مادری چرا؟ مگر نه آنکه مارکوس اورلیوس، فیلسوف فرزانه رواقی، دو هزار سال پیش برابری انسان را قطع نظر از اینجا و آنجایی بودنش فریاد کرده بود؟ آیا ما برج شیشه ای ها این اندازه از جهان فرهنگ و فرزانگی به دوریم و پس افتاده ایم؟ نه عزیز دل! ما نیز خوب می دانیم که نباید حرمت انسان را به سرزمینی که در آن می زید یا از آن می آید، حرام کرد. ما نیز چون دیگران، از اهالی این دهکده بزرگیم و پاس می داریم انسان را. اما برابری انسان با انسان نافی حرمتی نیست که بر وطن می توان ـ و باید ـ نهاد. کافی است تا از همان سردار سرآمد رومی بشنویم که فرموده است: من بیش و پیش از آنکه انسان باشم، رومیم. مارکوس اورلیوسِ جهان وطن، اول رومی است و بعد انسانی که با انسانهای دیگر یکی است. کاش مارکوس اورلیوس، جهان وطنی و مفاهیمی از این دست را نیم بند و ناتمام نشناسیم!

یک روز از طاهره صفارزاده شعری غریبانه شنیدم:

اینجا

همه

از

آدم

می پرسند

اهل

کجایی

حتی در این عصر که ظاهراً مرزهای سرزمینها رنگ و رو باخته اند، انسان از آنجا و آنجایی بودنش طفره نمی رود؛ یکی خود را انگلیسی می داند، آن یکی هندی و آن دیگری ینگه دنیایی. همه نیز می خواهند بدانند که تو از کدام جای و کدام تباری. صد البته جهان وطنی، به معنای مارکوس اورلیوسیش، حرمت انسانها و تأیید برابریشان به رغم تفاوتهای آشکار ایشانست ـ و نه نفی میهن مألوف مادری. اهل هرکجای این ربع مسکون که باشی، آدمی هستی، اما از اینرو آدمی هستی که خلافِ پرنده و ماهی و سنگ سرزمینی داری. ما به این خصوصیت خاص انسانی پی برده ایم و ارجش می نهیم. هم از اینروست که شهرمان را به جان دوست می داریم و از تخفیف و تحقیرش بیزاریم. اقتضای عزت نفس آنست که از بی ادبیهای دیگران در حق اراک به خشم آیی و بی تاب شوی. پاسداشتِ این شهر در ذیل نام "سال اراک"، تسبیح مکانی بی مکانت و بی روح نیست، تقدیس انسانیت انسان است. اگر از قماش پرنده و ماهی و سنگ نیستی ـ که نیستی ـ با دوستان بی شمار ما در پاسداشت شهرمان شریک شو!

تکمله:

این سخن را پیشتر و خصوصاً در منطق روشنفکری و پاسخ به اراکی به روایتهایی دیگر آورده ایم. برای توضیح بیشتر به فقرات مذکور مراجعه فرمایید.


پنجشنبه 6 اسفند 1388

اراك "سرزمین هیچ كس" نیست

   نوشته شده توسط: برج شیشه    نوع مطلب :سال اراك ،

 آنهنگام كه ما چند تن اعضای نخستین برج شیشه به اندیشه اراك گرد هم آمدیم، این مایه همدلی را از سوی همشهریان باور نمی داشتیم. گناه از ما نبود، چرا كه به هر سو رو میگرداندیم توهین و تحقیر مامِ وطن را میدیدیم و میشنیدیم. به هر بها و  بهانه ای و با هر مسند و مسلكی دشنه ای از آستین بیرون میكشیدند و دشنامی نثار این شهر بی دفاع میكردند. صاحبانِ به اصطلاح نشریات نیز ـ كه بی گمان شرمسار تاریخ این شهر خواهند بود ـ توهین و تحقیر اراك را به تعداد شمارگانشان تكثیر میكردند. این بزرگواران كه هر كدام سودای قدر و قدرتی در سر داشتند، اراك و مردمانش را آماج هجمههای توهین آمیز خویش قرار میدادند. بی گمان برخی نیز نادانسته چنین خبط و خطایی را مرتكب میشدند (و میشوند). شگفت آنكه این حجم هجمه و بی آزرمی هیچ پاسخی از سوی كسی نمی یافت. یادتان هست كه در روزنامه ای سراسری، به قومیتی ایرانی در شمال غربی كشورمان توهین روا داشته بودند؟ اعتراضات مردم آن سرزمین به قدری بالا گرفت كه تعطیلی موقت آن روزنامه را در پی داشت. حال تصور كنید كه این توهین و تمسخر نثار مردم اراك میشد؛ آیا كسی لب به اعتراض و انتقاد میگشود یا نه، همگان ناسزا و ناروای آن روزنامه را میپذیرفتند؟ همین بی ادبی و حتی سخیف تر از آن، بارها و بارها در به اصطلاح روزنامه های شهرمان به من و تو و به زادبوم عزیزمان روا میشد و میشود. صدا و سیمای گل و بلبل و عزیز و گرامی بومی محلیمان نیز كه از تمام پیشینهفرهنگی و تمدنی اراك فقط لهجه  مردمان حول و حوش این شهر را می شناخت، خواسته و ناخواسته كوچكترین گامی در راه اعتلای این شهر برنمی داشت و تنها آب در آسیاب دشمنان میریخت (البته اگر خود دشمن نمی بود)، چرا كه اسباب تمسخر این شهر را فراهم میآورد. بدین سبب گمان میبردیم كه در اراك دستی بی صدا خواهیم بود و هیچكس را اشتیاق این شهر در دل نیست. اما پس از افتتاح برج شیشه دیر زمانی نگذشت كه دریابیم ما و اراك تنها نیستیم؛ خیل دوستانی كه یك به یك میتوانند استوانه ای استوار در فرهنگ این مرز و بوم باشند، همچون لادن، مهری مهرمنش، مهرك، یوسف نیك فام، پیمان ضیغمی، داود مقدسی، رضا، نفیسه، سیامك، شهرزاد، وودووها و ... امید را به رگهای روشن این شهر راه دادند. برج شیشه از آن حلقه چند نفری آغازین به وسعت یك شهر بدل شده است. دیگر نگران هجمه های ویرانگر خصم نیستیم. دیگر نمی ترسیم از دشنام ها و دشواریهای دشمنان در روزنامه ها، رسانه ها، وبلاگها و ... در گفتار و رفتار سخیفشان. این شهر دیگر تنها نیست. اراك "سرزمین هیچكس" نیست، شهر همگان است، شهر ماست، من و تو و هزاران چشمی كه طرح شهرمان را نقش میزنند. دست ما در برپایی سال اراك نیز بی صدا نماند. نظرات، پیغامها و ایمیل های بی شمار دوستان در تأیید و تكریم اراك عزیز ما را به روزهای روشنی نوید میبخشد. دست دوستی دوستان را یك به یك بوسه میزنیم.

برخی دوستان همچون یوسف نیك فام عزیز، از نام ما پرسیده اند؛ ما ـ مجموعه نخستین برج شیشه ـ چند تنیم در اراك و گوشه هایی دیگر از جهان كه بزرگترین حلقه واسطمان نام مقدس این شهر بوده است. هم از آغاز بی حرمتی و بی ادبی نسبت به اراك را خوش نمی داشتیم. بر آن شدیم تا برج شیشه را همچون بنایی از یاد رفته كه نماد بودنمان بوده است بر آوریم و به دست برگشاییم. میدانیم كه اعتماد در جهان مجازی پیوسته و وابسته است به شناخت. اما ای دوست! نام ما پیش نام بزرگ اراك محلی ندارد. مسلم بدانید كه ما نیز همچون شما و دیگرانِ همدل دل در گرو این شهر داریم و همین بهانه برای كنار هم بودنمان كافی است. بگذارید نام این شهر، بلند و بالا، بالای سر همه نامهای دیگر و ایضاً نام ما باشد. وانگهی چنانكه گفتیم اكنون شما نیز در شمار نامهای بی شمار برج شیشه هستید. سال اراك بی یاری یك یك شما دوستان شكل نخواهد گرفت. در این یک ماه و اندی كه از مطلب سال اراك میگذرد، طرح ها و راه های انجام این مهم را بررسی كرده ایم. اینك نیز كه این اندازه همدلی را از شما به چشم دیدیم، میخواهیم (همچون رضا در بخش نظرات مطلب پیشین) راهكارهای عملی خود را با دوستانتان در میان بگذارید. نقش شهرمان در چشمان تست. چشم انتظار پیشنهادهای شما هستیم.

 

تكمله:

1-سرزمین هیچ كس نام فیلمی است از دانیس تانویچ كارگردان یوگوسلاو درباره جنگ بوسنی. اساس فیلم براین نكته تكیه دارد كه جنگ بوسنی میان قومها و قبیله ها در گرفته است و همه بی آنكه به سرزمینشان بیندیشند، در پی صلاح قوم و قبیله خویشند. خرسندیم كه اراك، دیگر "سرزمین هیچ كس" نیست.

2-نخستین گام در راه شكلگیری سال اراك آنست كه همگان ـ در جهان مجازی و خارج از آن ـ از چنین رویدادی آگاه شوند. از شما دوست همدل و همراه میخواهیم كه تا سر حد امكان نسبت به اطلاع رسانی این رویداد همكاری فرمایید. خود را یك به یك، اعضای برج شیشه بدانید و اطرافیان خویش را از این مهم آگاه گردانید:

الف) یكی از راهكارهای عملی جهت انجام این امر، پرداختن به موضوع سال اراك در جهان مجازی است. دوستانی كه به ابزار ارزنده وبلاگ یا وبسایت دسترسی دارند یا در محیطهای ارتباطی همچون  Facebook،Cloob،Twitter،Goodreads عضوند، میتوانند طی مطالبی نسبت به آگاه سازی دیگران اقدام فرمایند.

ب) راهكاری دیگر، ارسال پیامهای تبریك قبل از تحویل سال جدید خورشیدی (1389) به مناسبت فرا رسیدن سال اراك است. هیچ منعی ندارد كه در تماسهای خود ـ چه به صورت گفتاری و چه در قالب پیامك ـ دویستمین سالگرد تولد شهرمان یا همانا سال اراك را به دیگران تبریك بگوییم.

 

 

 

 

 


یکشنبه 20 دی 1388

سال اراک

   نوشته شده توسط: برج شیشه    نوع مطلب :سال اراك ،

طاقتمان طاق شده است. سرمایه صبرمان سرآمده است. به فریادی فکر می کنیم که سالهاست در پستوی تحملمان نهفته ایم. خاموشی چاره ما نیست! تا چند بر مدار مدارا گشتن و زبان بستن! خصم زبون زبان نبسته است و به ویرانی این عزیز، این بزرگ، این شهرِ گرانمایه می اندیشد. بی شمار زخم، بی حساب درد، کرور کرور دشنام و دشمن دارد این شهر. نه، خاموشی چاره ما نیست! خاموشان شریک دزدند و رفیق قافله. نمی خواهیم با قصور مدام خویش، همدستِ تقصیر دشمن باشیم. صبر ما عفونت این زخمهای کهن را بار خواهد داد. هم از این روی بامداد بزرگ، ما ـ من و تو ـ را بیدارباشی اینچنین فرموده بود:

 

... عفونتت از صبری است

که پیشه کرده ای

به هاویه وهن.

تو ایوبی

که از این پیش اگر

                       به پای

                                برخاسته بودی

خضروارت

            به هر قدم

سبزینه چمنی

                 به خاک

                          می گسترد،

و بادِ دامانت

              تندبادی

تا نظمِ کاغذینِ گلبوته های خار

                                       بروبد...

 

 

اراك قدیم- اثر امیر هوشنگ اردلان


بر حسب روایت دهخدا، بنیان شهر عزیزمان اراک را در سال 1189 خورشیدی گذاشته اند. بر این اساس، سال خورشیدی آینده، با دویستمین سال میلادی و میلاد اراک مصادف خواهد بود. اعضای برج شیشه بر آن شدند که سال پیشِ روی را سال اراک نام نهند. این اقدام کوچکترین گامی است که در راه ادای دین به میهن مهربان و صبورمان می توان برداشت. نیز دست در کار آیینی هستیم در پاسداشت اراک عزیز؛ جشنی بایسته و شایسته در یکی از روزهای سال اراک. این کار اما بی یاری تو دوست همدل و همدرد، ممکن و میسور نخواهد بود. ایوب من، برادر توأمان دردهای من، خواهر مهربان همزاد و بوم! به پای خیز! خصم، گلبوته خارست، خوارست. بگذار بزرگ بدانیم و بداریم آنچه را که او کوچک می شمارد. همراه شو، در سال پیشِ روی، سال اراک؛ کاری کارستان می خواهد این شهر تا نظم کاغذین گلبوته های خار بروبد، تا نظم کاغذین گلبوته های خار بروبد.... 

تکمله:

1-شعر متن، از دفتر ابراهیم در آتش شاملوست.

2-اگر به همکاری در مراسم جشن اراک و نیز فعالیتهای دیگر در سال اراک مایلید، با ایمیل برج شیشه borjeshishe@gmail.com تماس بگیرید. لطفاً به طور مشخص مرقوم فرمایید که در کدام یک از حوزه های ذیل تمایل به همکاری دارید: فرهنگی و پژوهشی، اجرایی، مالی.

3-خانم نفیسه (nafiseh) از دوستان همدل، در بخش نظرات مطالبی فرموده بودند. متأسفانه نظر ایشان به اشتباه حذف شده است. ایمیل یا نشانی دیگری از این دوست محترم ـ که ظاهراً فرسنگها از اراک و ایران دورند ـ نداشتیم. از ایشان صمیمانه عذر می خواهیم. تقاضا داریم که در بخشهای بعد ما را از همفکریهای خویش محروم نکنند.

 


سه شنبه 17 آذر 1388

همشهریان عقلایی

   نوشته شده توسط: برج شیشه    

آقای مدیر مسئول لطفاً از کیسه خودتان ببخشید!

دیر شده. اینطوری به نوشتن نمی رسم. ساعت هشت و نیم است. چند شب پیش دوستی که "پاسخ به شبهات پیش آمده" را نوشته بود، تماس گرفت. گفت: "دوستان متن بعد را از تو می خواهند. در این فاصله سفرنامه ناصرالدین شاه را می گذاریم. اما باید زودتر متنت را برسانی...." عهد کرده بودم که امشب بالأخره دست به قلم شوم. کلیات کار را می دانستم. قرار بود متنی بنویسم راجع به فیلمی از پاراژانوف. از کار خیلی خوشم آمد. فیلم را هم دیده بودم. اما این چند روزه نوشتن جن شده بود و من بسم الله. انگار قلم توی دستم یا کلمه توی ذهنم سر می خورد. مثل ماهی سفره هفت سین که بعد از عید هم بماند و یک روز وقتی آب تنگ را عوض می کنی، یکهو بی هوا روی زمین بیفتد. دست که می بری تا ماهی را به تنگی، پارچ آبی، چیزی برسانی، آن زبان بسته از دستت در می رود و تو دست پاچه از هول و ولای نکند بمیرد، هی تقلا می کنی. دیر شده. اینطوری به نوشتن نمی رسم. مغازه های سه راه تا باغ ملی را هول هولکی و با نگاه برانداز می کنم. نگاهی هم در آن گیر و دار به نایلون خریدهایم می اندازم: ناگت مرغ، برنج، وایتکس و ... دوباره نگاهم را به سمت مغازه ها برمی گردانم تا اگر چیزی از قلم افتاده باشد یا من فراموش کرده باشم، رخ بنمایاند. در کثرت مردمانی که همچون من به قصد خرید یا سیر آفاق و انفس هنوز دست از سر این خیابانها برنداشته اند، ناگهان نگاه مردی قاب شده بر دیوار مرا به خواندن می خواند: تقی عقلایی...

فکر نوشتن بدجوری آزارم می دهد. با خود می گویم اگر چیزی هم از یاد برده باشم، می گذارم برای فردا و فرداها. عجالتاً چیزی که بیش از همه فوریت دارد، آن متن موعود برج شیشه است. تا بخواهد سر و ته این فکرها به هم وصل شود، رسیده ام به ایستگاه تاکسی. در تاکسی ناگهان دوباره همان اسمِ بر دیوار در ذهنم زنده می شود: تقی عقلایی. این عقلایی همان پیرمرد کتابفروش گوشه باغ ملی نیست؟ هشت کتاب سهراب را با لبخندی شادی آفرین رو به من گرفت و پرسید: "پسر جان! مگر تو چند سال داری؟" من که یازده سال بیشتر نداشتم ـ اما مقصود و مفهوم حرفها را خوب می فهمیدم ـ بادی به غبغب انداختم و گفتم: "بزرگم." پیرمرد از حاضر جوابی من به خنده افتاد. هرچه اصرار کردم، نیمی از پول کتاب را بیشتر نگرفت. گفت: "پسرم! فردا شما باید چرخ فرهنگ این شهر را بچرخانید." در این چندین و چند سال کتابهای دیگری نیز از کتابفروشی عقلایی خریدم. با همین کتابها بزرگ شدم و حالا بیش از هر وقت دیگری حرف عقلایی را میفهمم. او خود سالیان درازی ـ در کنار بسیاری از بزرگان دیگر ـ چراغ فرهنگ این شهر را روشن نگه داشته بود. پدر می گفت عقلایی اولین کتابفروش یا جزو اولین کتابفروشهای اراک بوده است.

به خانه که می رسم، حس می کنم که حال نوشتن در من نیست. به خیالم می رسد که اگر عقلایی اکنون از من می پرسید چند سال داری، می گفتم کوچکم؛ کوچکم پیش بزرگی ها و سازندگی های امثال شما همشهریان عقلایی. با بی حوصلگی سری به سایتهای دلخواهم می زنم و پیش از همه عطاءالله مهاجرانی. او نیز همچون من به یاد عقلایی است: "من حاج تقی را مثل پدرم دوست داشته و دارم... درخشانترین مقطع عمرم که همان سالهای دهه دوم زندگی و نوجوانی و جوانی است، با آشنایی با آقای عقلایی و کتابفروشی ایشان به سر رفت. شصت سال تمام در کتابفروشی شان کتاب فروختند و با اهل کتاب دم زدند... هر وقت گذارم به اراک می افتاد، در هر مقام و موقعیتی که بودم، به عقلایی سر می زدم...." از پشت رایانه بلند می شوم و آن سوی اتاق، سمت پنجره را در پیش می گیرم. روزنامه ای را که روی مبل لم داده است، برمی دارم. یک آن یکه می خورم از افاضات مدیر مسئول محترم در صفحه آغازین. ایشان (مدیر مسئول نشریه موسوم به ع. ی.) از زبان دوستی(!) نوشته اند: "ما اراکی ها استادِ کار خراب کردنیم...." ما اراکی ها استادِ کار خراب کردنیم؟! در این هنگام نامهای فراوانی به خاطرم خطور می کند؛ از خود می پرسم ـ نه بگذارید از جناب مدیر مسئول بپرسیم ـ آیا عقلایی استادِ کار خراب کردن بود؟ واروژ کریم مسیحی، همشهری فیلمساز ما، در فاصله بیست سال دو فیلم ساخت که هر دو ( پرده آخر و تردید) جایزه بهترین فیلم فجر را از آنِ خود کردند و ساختند بخشی بزرگ از سینمای کلاسیک ایران را. آیا واروژ استادِ کار خراب کردن است؟ مدیر مسئول محترم به اصطلاح اصلاح طلبند؛ آیا در خیل اصلاح طلبان شخصیتهایی سازنده تر از عطاءالله مهاجرانی و مرحوم احمد بورقانی (معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد در دولت اصلاحات) سراغ دارید؟ مگر شما با تمام اراکی ها برخورد داشته اید تا به این تعمیم بزرگ و اساسی برسید؟ از آبرو و احترام این شهر خرج نکنید؛ شاید شما و همپالکیانتان استادِ کار خراب کردن باشید. اما حق ندارید که اینچنین وقیحانه به تمامی مردم یک شهر توهین کنید. در یک کلام: آقای مدیر مسئول! لطفاً از کیسه خودتان ببخشید!

 

تکمله:

1-حیفمان آمد که در کنار نامهای بزرگی همچون عقلایی، مهاجرانی، واروژ کریم مسیحی و احمد بورقانی اسم آن نشریه کذایی و مدیر مسئولش را به صورت کامل بیاوریم. پوزش ما را بپذیرید.

2- در شماره اخیر این نشریه، مطلبی درباره عقلایی به نگارش درآمده است. از قضا مسئولان نشریه مزبور به همان نوشته مهاجرانی ارجاع داده اند، اما جالب آنجاست که جمله آخر متنِ دکتر را برگزیده اند و در مقام عنوان مطلب خود به کار گرفته اند: "اراک برای ما باغ ملی تعریف میشد و کتابفروشی عقلاییش." این جمله به تنهایی فحوایی تحقیر آمیز دارد. همین گزینش از سوی این افراد، نگرش مخرب ایشان را نشان می دهد.


مدتی این مثنوی تأخیر شد...

چند ماه پیشتر، شرح سفرنامه ناصرالدین شاه را به اراک آغاز کردیم. تنها دو بخش از این سفرنامه به رؤیت مخاطبان رسید. زیرا بدذاتی های برخی از معاندان این شهر، موجب شد تا فقراتی از برج شیشه را به مسایل اخیر اراک اختصاص دهیم. از فحوای دو بخش پیشین ـ و نیز بخش حاضر ـ در خواهیم یافت که اراکِ آن روزگار، محاط در جنگلهایی درهم و انبوه بوده است با وحوش و طیور فراوان. این جنگلها به قدری متراکم بوده اند که ملازمان سلطان گاه راه گم می کرده اند ـ امروز شوربختانه از آن جنگلهای درهم و انبوه نامی و نشانی در میان نیست... شاه هنر دوست را ـ که به سمت اراک راه می سپرد ـ در انبوهیِ این جنگلها رها کرده بودیم. از شما مخاطب گرامی به واسطه تأخیرِ پیش آمده عذر می خواهیم. از این پس می کوشیم تا با فواصلی کوتاهتر، شرح سفر ناصرالدین شاه را به حضرت بزرگوار همشهریان عرضه داریم. 

 

روز یكشنبه ـ نهم

صبح سوار شدیم. داراب ـ شكارچی ظل السلطان ـ هم همراه بود. رو به جنوب شرقی راندیم، بدون اینكه بلدی داشته باشیم. خودمان رفتیم، دره كم‌كم تنگ شد و از گردنه ای بالا رفتیم. پیشخدمتها هم در ركاب بودند. مجدالدوله و جلال الملك هم امروز از راه میان كوه كه خیلی بد راهی است، به طرف لته در به شكار رفته‌اند. خلاصه هر چه می‌رفتیم، كوههای اینجا سبز و خرم شد. اما آب نداشت. یك كوره راهی را گرفته رفتیم تا رسیدیم به دره ای كه رو به مشرق می ‌رفت و خیلی این دره شبیه بود به دره شراغول جاجرود. اما این دره قدری وسیعتر و طولانی‌تر بود. مجرای سیل را گرفته رفتیم. به قدر نیم فرسنگ هم كه از این دره طی راه شد، از سختان گذشته رسیدیم به كوههای نرمان و از طرف دست راست رفتیم بالا. مجدالدوله و همراهان او را هم در كوه دست چپ دیدیم بالای تیغه كوه نشسته‌اند. ما هم روی همین تپه دست راست به نهار افتادیم. ابتدا نمی‌دانستیم كه به اینجا خواهیم رسید. فتح‌الله خان هم بالاتر از ما پیاده شده قدری آنجاها را نگاه كرد، شكاری ندید. بعد آمده رفت به كوه طرف مقابل كه آنجاها را سر بكشد. میرشكار بعد از فتح‌الله خان آمده به جای او نشست و دوربین انداخته یك دسته شكار دید كه آن طرف مقابل رو به روی ما می‌چرند، شكارها هم ما را دیده فرار كردند. بعد از نهار سوار شده رفتیم رو به مشرق. كوههای سمت شرقی هم سختان دارد و هم اسب رو است كه به هر كجا اسب بخواهد می‌رود. كوههای بزرگ و كوچك و دامنه‌های وسیع دارد. لته در هم یك مزرعه‌ای است كه در میان همین كوهها واقع است كه همه این كوهها با هم لته در نامیده می‌شود؛ قدری كم آبست ـ اگر آب داشت عجب جای با صفائی بود. رفتیم تا سر تیغه. میرشكار دوربین انداخته دوباره شكارها را پیدا كرد و به ما هم نشان داد. دیدیم یك میش توی كوه خوابیده است. بعد میرزا محمد خان هم دوربین انداخته عرض كرد یك میش زیادتر است ـ میشهای اینجا اغلب سیاه رنگ است. در این بین كه در خیال این بودیم كه از كجا به مارق رفته بزنیم، شكارها ملتفت ما شده گریختند. دیدیم زیاد هستند. اما همه میش و بره‌اند كه به قدر سی چهل تا به نظر آمدند. دیدیم دیگر دست ما به آنها نمی‌رسد، سوار شده باز رو به مشرق راندیم.

كوههای پر گل و سبزه‌ای است؛ گل میمون زرد و "كما" و "والك" زیادی دارد كه حالا گل كرده است. از نهارگاه كه سوار شدیم، اعتماد الحضره را فرمودیم چای و عصرانه را برد زیر درختهای بیدی كه طرف دست چپ، توی دره بود و این دره منتهی می‌شد به همان راه میان كوه كه می‌رود به بالاسرِ انجدان. می‌خواستیم این راه را هم ببینیم چطور است. چون راهی كه صبح آمده بودیم دور بود، نخواستیم از آن راه مراجعت كنیم. خلاصه آمدیم تا رسیدیم به قله كوهی كه از همه بلندتر بود كه دیگر بلندی به انتها رسیده و از آن طرف سراشیب می‌شد. آنطرف كوه همه دره‌های كوچك بود و به نظر می‌آمد كه چشمه های كوچك دارد. گوسفند زیادی هم می‌چریدند. از این قله، قصبه محلات و آن جلگه كه آن روز به اره می‌رفتیم و در آنجا نهار خوردیم و همان نهارگاه ما تمام پیدا بود. قدری كه از قله رو به پائین رفتیم، به وسعت گاهی رسیدیم كه گل زیادی داشت از قبیل گل روغنی زردِ لار و گلهای لاله كه در دوشان تپه هم می‌روید. یك قطعه برف بزرگی هم بود. وجود برف را غنیمت شمرده آبی با برف خوردیم و از خستگی در آمدیم. آن وقت یك دره را ـ كه می‌رفت و منتهی به همان بیدها كه عصرانه در آنجا حاضر كرده بودند می‌شد و دره وسیع خوبی بود ـ گرفته سرازیر شدیم. درختهای جنگلی زیاد داشت. كبك زیادی هم پرواز [می]كرد. اكبر خان نایب ناظر و اغلبی از پیشخدمتها تیر برای كبك انداختند، نخورد. همه جا آمدیم تا سرچشمه و بیدستان و فرمودیم آفتاب‌گردان ما را كه یك میدان دورتر از اینجا در سرچشمه دیگر زده بودند، كنده آوردند اینجا ـ كه با صفاتر بود و خودمان انتخاب كرده بودیم ـ زدند. پیاده شده چای و عصرانه خوردیم. جای خوشی برای استراحت بود. اما چون سه ساعت بیشتر به غروب نمانده بود و لابد باید به منزل برویم، استراحت نكرده نماز خواندیم. یك سنگ قبری اعتمادالحضره پیدا كرده بود، به حضور آورد؛ به خط كوفی بود. حاجی آقا پسر حاجی آقا اسمعیل با زغال روی خطوطش را سیاه كرد و از روی آن نوشت. همین قدر معلوم شد كه سنه ستین و اربعمأه ـ كه چهارصد و شصت سال بعد از هجرت باشد ـ تاریخ آن است. عكسی هم عكاس از سنگ انداخت. ما هم عكسی انداختیم.

خلاصه دو ساعت و ده دقیقه به غروب مانده بود كه سوار شده همه جا از كنار نهر چشمه آمدیم رو به منزل. این چشمه زاینده رود است؛ گاهی فرو می‌رود و گاهی بیرون می‌آید، تا این اواخر كه به قدر دو سنگ آب داشت. آمدیم تا نزدیك گردنه. اینجا چهار سد از عهد قدیم بسته‌اند كه این آبها توی آن سدها جمع شده فرو برود و از انجدان بیرون آید. در یكی از آن سدها كه درست بود، آب جمع شده بود. اما سه سد دیگر خراب و بی‌آب بود. بعد از ملاحظه سدها، از گردنه سربالا راندیم. قدری كه رفتیم، دیدیم راه خیلی بد و همه پله‌پله است. پیاده شده قدری از این راه پرتگاه ناهموار را پیاده آمدیم تا نزدیك درختی كه در حوالی ده بود. آنجا سوار شده از دست چپ ده دور زده وقت غروب وارد سراپرده شدیم. امروز هشت ساعت تمام راه رفتیم و شب را خسته بودیم. مجدالدوله و جلال الملك هم كه به شكار رفته بودند ـ مجدالدوله چیزی نزده اما جلال الملك یك قوچ زده بود. امروز بعضی از غلامها از توی دره راهی غیر از آن راه گردنه بدی كه ما پیاده آمدیم، پیدا كرده قدری كه رفته بودند راه نبوده یكی از آنها خودش با اسب به قدر ده ذرع راه پرت شده بود. اما نه خودش و نه اسبش هیچكدام عیب نكرده بودند. باقی غلامها هم كه اینطور دیده بودند از آن راه برگشته بودند. كوههای انجدان هیچ نوع سنگ معدنی ندارد...


تعداد کل صفحات: 3 1 2 3
Free counter and web stats